داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
خرداد ماه:آمدن ما و معرفی ما وآشنایی شما با ما و معرفی داستان پیر ده
تیر ماه:ورود داستان پیر ده تا قسمت 10 و اتمام این داستان به خاطر کم بودن بازدید.ورود ناموفق داستان های زیر خاکی و خاطرات یک الاغ
مرداد ماه:ادامه ی ناموفق داستان خاطرات یک الاغ
شهریور ماه:_
مهرماه:_
آبان ماه:_
آذر ماه:_
دی ماه:باز بینی دوباره ی وبلاگ و نفس کشیدن دوباره ی وبلاگ ، کلکسیون کتاب های قابل دانلود،کارآگاه اسدی و نشرشیرین
بهمن ماه:معرفی ناموفق داستان به خانه ی مردگان خوش آمدید معرفی موفق داستان های تن تن
اسفند ماه:معرفی بسیار موفق داستان در بدن،معرفی دو نویسنده ی برتر ایران محمد مهدوی(مدیریت وبلاگ داستان های زیبا)و مهدی صابری (مدیریت وبلاگ مدرن پاور) و معرفی داستان های این دو
سال نو مبارک                                         سال جدید خوش


به امید دیدارمدیر وبلاگ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
سال نو بر شما داستان دوستان مبارک و ما امید واریم سالی سرشار از شادکامی داشته باشید



لحظه تحویل سال ۱۳۹۱ هجری شمسی به ساعت رسمی
جمهوری اسلامی ایران: ساعت ۸ و ۴۴ دقیقه و ۲۷ ثانیه روز سه‌شنبه ۱

عیدتان مبارک

فروردین ۱۳۹۱ هجری شمسی مطابق ۲۷ ربیع‌الثانی ۱۴۳۳ هجری قمری و ۲۰ مارس
۲۰۱۲ میلادی خواهد بود.


Sale no mobarak





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد
 کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت
 که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته
 او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر
کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد
 که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش
 آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى
 دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى
بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره
قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون
تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به
 علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.


معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد
و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى
 دارد. "رضایت کامل".


معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى
است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر
 مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.


معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار
گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى
پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه
 تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.


معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها
 کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى
در کلاس خوابش می برد


خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که
 دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم
بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ
کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل
 یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم
 تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک
 دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش
 مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا
خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى
دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به
خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه
 صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او
گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید


خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى
 دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار
 تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به
همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او
هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم
تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى
 محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین
معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.


شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را
تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى
هستید که در تمام عمرم داشته ام.


چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با
وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه
عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران
 زندگیش بوده است.


چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از
 دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم
 تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در
پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.


ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با
دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال
پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در
کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم
تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى
خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده
بود خرید و روز عروسى به خودش زد.


تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در
 گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که
باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر
این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.


خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این
 تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با
من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.


بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است
 و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

  خودم را به دندان آسیاب قلاب کردم و این سری با فاصله ی کمی با لب ها بیرون پریدم.با سر روی کفش چرمی دکتر افتادم و خودم را سریع روی موزاییک ول دادم.یک دفعه آدم های زیادی وارد اتاق شدند و من خودم را از زیر دست و پای آن ها بیرون کشیدم.گفتم سریع باید از اتاق بیرون بروم.و با نهایت سرعتی که داشتم 1 متر را در مدت 30 دقیقه پیمودم تا توانستم از اتاق بیرون بروم.در همان موقع بود که یکی از پرستار ها با حالتی پریشان از اتاق بیرون آمد و مرا به اتاق مریض دیگری فرستاد.در آن جا من بعد از برخورد با دیوار روی میزی افتادم که دسته گلی روی آن بود.کنارم را نگاه کردم و دیدم یک آقایی است که تصادف کرده بود.در کنار من نیز خانمی نشسته بود که به گمانم همسرش بود و آرنج خود را نیز روی میز گذاشته بود و دستش را زیر چانه اش.یک لیوان هم محتوی قرص جوشان در کنارش بود.پلک های همسر مردی که تصادف کرده بود بسیار سنگین بود و مثل این بود که از دیشب تا صبح را بیدار مانده است.یک دیدم دهانش کم کم در حال باز شدن است و متاسفانه بر خلاف میل من دهان چنان باز شد و خانم یک خمیازه ی طولانی کشید و مرا مانند یک جاروبرقی به سمت دهانش برد که من به دندان جلویی او اثابت کردم و وقتی خمیازه ی او در حال تمام شدن بود  در داخل لیوان قرص جوشان افتادم.همین طور که قلب قلب داشتم آب را می خوردم و در حال غرق شدن در آن بودم.خانم لیوان را برداشت و به لب هایش چسباند و آماده ی نوشیدن بود که لیوان از دستش سر خورد و به زمین افتاد.لیوان با صدای مهیبی شکست و آب سرازیر شد.من هم که بیهوش شده بودم نفهمیدم چه شدوتا چشم هایم را باز کردم.دوباره آماده ی شوت شدن و این ور آن ور پرت شدن کردم که صدایی را شنیدم:آقا پسر!بلند شو.چرا تو اینجایی؟باورم نمی شد.نگاه به سر و وضع خودم کردم و متوجه لباس های پاره پوره ی خودم شدم.وقتی آن خانم د حال حرف زدن بود،متوجه شدم همان خانمی است که خمیازه کشیده بود و یک نقطه ی سیاهی که به گمانم جای من بود روی دندان جلویی او مشخص بود.از خانم تشکر کردم.از اتاق که آمدم بیرون دیدم پتو را روی کسی انداختند و در حال بردن او هستند.و صدای یکی را شنیدم که می گفت:وایییی!خدایا!داغ پدر کم نبود که داغ خواهر را هم دیدم!

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
آن ها هر دو نفس ها را در سینه حبس کردند و گوش دادند . این بار هر دو صدای آهسته ای را شنیدند .
کارولین از روی تخت بلند شد و گوش خود را به سوراخ کلید چسباند تا خوب صدا را بشنود . بعد به

سمت تخت خواب برگشت و آهسته گفت : مثل این که دزدی واردخانه شده و مشغول جمع آوری وسایل
است !
تانیا که به شدت ترسیده بود ، گفت:ممکن است او مسلح باشد . حالا چه کار کنیم؟ کارولین به طرف
تلفن رفت تا از پلیس کمک بگیرد . اما تانیا دست او را گرفت و گفت:به تلفن دست نزن ! اگر از این جا
شماره بگیری،تلفن داخل سالن هم شروع به شماره گیری می کند و دزد بلافاصله متوجه موضوع می
شود . کاورلین آهسته گفت : تو همان جا بمان ! من میخواهم ....
او دیگر نتوانست جمله ی خود را تمام کند زیرا برای چند لحظه نور چراغ قوه ای را پشت در اتاق دید و
صدای پا او را هم روی پله ها شنید . کارولین به سرعت خود را پشت در اتاق مخفی کرد . در همین
لحظه در باز شد و کارولین صدای نفس های یک مرد را شنید و پس از آن چراغ قوه روشن شد و نور آن به
چهره وحشت زده تانیا که روی تخت نیم خیز شده بود ، افتاد . کارولین آن مرد را موقعی که کاملا به تخت
خواب کارولین نزدیک شده بود ، دید.مرد ناشناس خطاب به تانیا که زبانش از ترس بند آمده بود گفت :
به به یک شاهد کوچولو !تجربه می گوید حتی یک شاهد کوچولو هم خطرناک است!
ناشناس می خواست به سمت تانیا برود که ناگهان ضربه ی محکمی به سرش خورد!مرد ناشناس حتی
فرصت نکرد تا فریاد بزند . کارولین به راحتی نفس کشید و مچ دست خود را که به شدت درد گرفته بود
ماساژ داد.او با مجسمه مرمری کنار اتاق چنان بر سر دزد کوبیده بود که دست خودش آسیب دید .
مرد ناشناس با این ضربه به زمین افتاده بود و کوچک ترین حرکتی نمیکرد . کارولین به سرعت پرده های
اتاق خواب را کشید و کم نور ترین لامپ را روشن کرد که نور چراغ از بیرون دیده نشود . تانیا که دهانش
از شدت وحشت و تعجب باز مانده بود ،حرکات کارولین را نگاه می کرد و دید که او روی جسد خم شد و
نبض او را گرفت . بعد هم گوش خود را روی قلبش گذاشت و سپس آهسته سر خود را بلند کرد و گفت :
او مرده !




نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
کمی از نیمه شب گذشته بود . تانیا مارباخ روی تخت خود دراز کشیده بود که صدای آهسته ای از طبقه
پائین به گوش رسید . او احتمال داد شاید پدر و مادرش از میهمانی برگشته اند . خوب گوش داد تا
مطمئن شود اما هر چه گوش داد دیگر صدایی به گوشش نرسید . با خود گفت : حتما دیوانه و خیالاتی
شده ام اگر آن ها می آمدند ، من صدای اتومبیل آن ها را می شنیدم اما هیچ صدایی به گوشم نرسید .
چند لحظه بعد دوباره صدایی از طبقه پایین به گوشش رسید . این بار صدا کاملا واضح و روشن بود . او با
وحشت زیاد از جای خود پرید . اشتباه نمی کرد حتما کسی در طبقه پایین مشغول کاری بود . او با
وحشت زیاد کارولین را از خواب بیدار کرد . کارولین دختر باغبان آن ها بود . تانیا علیرغم مخالفت والدینش
با کارولین صمیمی بود و او را مثل خواهر نداشته اش دوست داشت،به همین خاطر اغلب روز ها و شب
هایی که پدر و مادرش در خانه نبودند او را به ساختمان می آورد و با هم به تمرین پیانو یا درس هایشان
می پرداختند . آن شب هم وقتی تانیا مطمئن شد تا دیروقت به خانه بر نمی گردند ، کارولین را برای
شام دعوت کرد . آن ها بعد از تمرین درس هایشان ، کمی پیانو نواختند و بعد هر دو از شدت خستگی به
خواب رفتند.





نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
به زودی از داستان های بی نظیر سریالی آقای مهدی صابری در این وبلاگ بهره مند خواهیم شد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
درهمان موقعی که خانم می خواست فین کند.دستمال از دستش افتاد.خانم گفت:امان از دست این این ها...ها...هاپچه و یک عطسه ای کرد که داخل دماغ چنان لرزید که انگار بمب هسته ای در آن ترکاده بودند.من دوباره از جا کنده شدم و روی یک سوزن ته گردی افتادم که در لبه ی جاسوزنی بود.سوزن افتاد و من هم که روی آن بودم به افتادم.سوزن تیز بین دو انگشتان شست و سبابه ی پای خانم افتاد و خون فوران کرد.خانم با صدای بلندی گفت:آیییییییی!من هم همانطور که روی سوزن بودم داشتم لیز می خردم که به آخر سوزن رسیدم و به داخل پای خانم رفتم.اوه!همه جا قر مز بود.ناگهان شکاف ععیق تر شد و خون بیشتری بیرون زد.به گمانم دکتر سوزن را بیرون آورده بود.من همین طور که داشتم می رفتم دیدم یک چیز های سفیدی به بدن من می خورد.قبادقت که نگاه کردم دیدم گلبول سفید است.در آن لحظه می خواستم جیغ بزم ولی نشد.با سرعت خودم را رساندم به قوزک پا.از آنجا فهمیدم که قوزک پا است که مانند یک بادکنک بالا رفته بود.یک دفعه دیدم لایه ی بالایی قوزک پا فشار داده می شود.فهمیدم که خان دردش گرفته بود که آن جا را این طور فشار می داد.من برای این که نجات پیدا کنم شروع کردم به کندن سطح داخلی پوت.آخر های کارم بود و خون آماده ی بیرون آمدن بود.خودم را آماده کردم و با ناخن های تیزم آخرین لایه ی پوست را بریدم و تا به بیرون پریدم صدایی شنیده شد:آقای دکتر!آییییییی!تا اتاق را نگاه کردم دیدم که خانم را روی تخت خوابانده اند.نمی دانم چرا ولی دکتر با عجله خودش را رساند و گفت:چه اتفاقی افتاده خانم سروری؟در همان لحظه من با سر به میله ی بخش انتهایی آن برخورد کردم.خانم گفت:دکتر قوزک پایم!آیییییییی!دکتر گفت:اوه گمانم چیزی در داخل پایتان رفته باشد.بگذارید ببینم.تا دکتر پای خانم را دید خانم از شدت درد شست پایش را به میله و دقیقا بغل سر من غلاب کرد.من طبق معمول به خاطر کوچک بودنم به هوا پرت شدم و در دهان خانم افتادم.دیگر دیوازه شده بودم که چرا از این همه جا داخل دهان بیافتم.برای بیرون پریدن از دهان زبان کوچکه را غلاب کردم ولی به نوک تیز دندان جلویی برخورد کردم و پایین افتادم.یک دفعه زبان حرکت کرد و مرا بالا انداخت.من بعد از این که به یک سطح نسبتا محکم برخورد کردم،دیدم که در مغز هستم.از شدت عصبانیت تمام رشته ها را پاره کردم.هی فریاد می کشیدم که صدایی مرا در جای خود میخکوب کرد.کل مغز قرمز شد.من به دنبال راه فراری بودم که طبق معمول دوباره زیر پایم خالی شد و به دهان افتادم.صدای فریاد های دکتر را می شنیدم که می گفت:شوک،شوک را بیاورید،دارد از دست می رود.




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.

گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد،

شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !

بیل گیتس در جواب گفت: اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:

"توله های فروشی"

چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد واز او خواست تا توله ها را به او نشان دهد مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپهای پشمی کوچولو بودند پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت پسر کوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:

"اون توله چشه؟ "

مغازه دار توضیح داد که اون توله:

از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود:

اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همین جوری خواهد لنگید

پسر کوچولو گفت من همونو می خوام. مغازه دار موافقت نکرد ...

اما پسر کوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پای چپش رو که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود به مغازه دار نشون داد و گفت:

من خودم خوب نمی تونم بدوم

این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو درک کنه ...


ما می توانیم همیدیگر را درک کنیم.....




نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشکلم خودم رو از بالای ساختمان ده طبقه پرت کنم پایین

طبقه دهم زوجی رو دیدم که با عصبانیت با هم جر و بحث و دعوا می کردند. اونها زندگی رو برای هم جهنم کرده بودند.

طبقه نهم معلول ناتوانی رو دیدم که قبلا راننده ماشینهای مسابقه ای بود و بر اثر تصادف قطع نخاع شده بود. اون به جامهای قهرمانیش نگاه می کرد و مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

طبقه هشتم مردی رو دیدم که همسرش رو در یک تصادف از دست داده بود و غمگین

طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

طبقه پنجم آقایی رو دیدم که کلیه هاش رو از دست داده بود و باید با رنج زیاد و طاقت فرسا دیالیز می شد ... خدای من اون حتی پولی نداشت تا ...

طبقه چهارم دختری با استعداد و غمگینی رو دیدیم که برای تامین مخارج زندگی خودش و خونواده اش مجبور شده بود دست از تحصیل برداره و کارکنه

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد . اون همسرش رو سالها بود که از دست داده بود و تنها دلخوشی اش بچه ها و نوه هاش بودند که خیلی دیر به دیر سری بهش می زدند.

طبقه دوم زنی رو دیدم که همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود می خورد

قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم

الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم. کاش خدا شانس دیگری به من می داد ... ولی افسوس ...

همه اون آدم هایی که دیدم الان دارند به من نگاه می کنند و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستند .

خوشبختانه من روی یک کامیون حمل زباله فرود اومدم و طوریم نشد. هرچند لباسم کمی کثیف شده اما ذهنم پاکیزه و پاک شد. خدایا شکرت که زندگی دوباره ای به من دادی . من دوباره برمی خیزم چون ...

من خوشبخت ترین انسانم ...

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامی هم که باشه مغرور نباشه.

این داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستید و بهشون یاد آوری کنید که زندگی با مشکلاتش زیباست و واقعا ارزشمند .

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
پادشاهی كه یك كشور بزرگ را حكومت می كرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست.روزی پادشاه در كاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی كه از آشپزخانه عبور می كرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یك آشپز شد كه روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .

پادشاه بسیار تعجب كرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یك آشپز هستم . تلاش می كنم تا همسر و بچه ام را شاد كنم .

ما خانه حصیری تهیه كرده ایم و به اندازه كافی خوراك و پوشاك داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم . پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت كرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است كه مرد خوشبینی است .

پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟ نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید كه گروه ۹۹ چیست ، باید چند كار انجام دهید : یك كیسه با ۹۹ سكه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید كه گروه ۹۹ چیست .

پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یك كیسه با ۹۹ سكه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .

آشپز پس از انجام كارها به خانه باز گشت و در مقابل در كیسه را دید . با تعجب كیسه را به اتاق برد و باز كرد . با دیدن سكه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سكه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد . ۹۹ سكه ؟ آشپز فكر كرد اشتباهی رخ داده است .

بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سكه بود . او تعجب كرد كه چرا تنها ۹۹ سكه است و ۱۰۰ سكه نیست . فكر كرد كه یك سكه دیگر كجاست ؟ شروع به جستجوی سكه صدم كرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو كرد . اما خسته و كوفته و ناامید به این كار خاتمه داد .

آشپز بسیار دل شكسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش كند تا یك سكه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یكصد سكه طلا برساند .

تا دیروقت كار كرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد كرد كه چرا وی را بیدار نكرده اند .

آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان كار می كرد .

پادشاه نمی دانست كه چرا این كیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .

نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درامد . اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان كار می كنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یكصد " سكه را از آن خود كنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه ۹۹ نامیده می شوند .

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
پسربچه گفت: «گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد گفت: «از دست من هم.»

پسربچه در گوشی گفت: «و شلوارمو خیس می کنم.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همین طور.»

پسربچه گفت: «واغلب گریه می کنم.»

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان دادو

پسربچه گفت: «وازهمه بدتر انگار بزرگ ترها به من علاقه ای ندارند.»

و پسربچه دست پرچین و چروک پیرمردی را احساس کرد که می گفت: «منظورت را خوب می فهمم.»

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
یكی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش

به ایتالیا اعزام و در یكی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود

از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری كه از او مراقبت می كند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می كند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی كنجكاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی داری؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی كه بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می كند كه اگر ممكن است عكسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه كند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی كه جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، كنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند كه با یك دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ...

باقی اش را دیگر حدس بزنید!

------

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مركز كشور ایتالیا كه فاصله ای حدود ششصد كیلومتر دارد رفت، تا از یك جانباز جنگی ایرانی كه خواستار عكس یادگاری اوست، عیادت كند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید كه چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یك جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
جوان موبایلش را جلوی صورتش گرفته بود و لب خندی بر لبانش نشسته بود. پیرمرد از کنارش رد شد و گفت" پسرم؛ امشب که شب قدر است حیف است. امشب را با اس ام اس و بازی های دنیایی خرابش نکن."

جوان "چشم"ی گفت و تشکر کرد. پیرمرد که رفت , ادامه ی دعا را از توی گوشی خواند.

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو