داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه بیست و دوم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی


سلام بر  حسن ابن علی علیه السلام


السلام علیک یا ثامن الحجج یا


علی بن موسی الرضا علیه السلام



انت مولانا و قائدنا

یا رسول الله صلوات الله علیه





نوع مطلب :
برچسب ها : یا حسن ابن علی، یا رسول الله، یا امام رضا،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه بیست و یکم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
سلام به همگی دوستان.امروز هم هممونطور که قولش رو داده بودم جلد یک کتاب شمشیر حقیقت رو گذاشتم و داستان در مورد پسری به نام "ریچارد سایفر"  از شهر وستلند هستش که به تازگی پدرش به طرز وحشتناکی به قتل رسیده و روزی به طور اتفاقی در جنگل , دختری به نام "کیلان " را که از دنیای مردگان عبور کرده نجات می ده و معلوم می شه که این سرزمین سالها پیش توسط جادوگر بزرگ به سه بخش تقسیم شده که توسط مرزهایی محافظت می شن و در وستلند که یکی از این بخش ها ست جادویی وجود نداره و سالهاست که جادوگر بزرگ شش شاگرد و  دنیاش رو به حال خودش رها کرده و پنهان شده , و حالا جادوگری به نام "دارکن رال" ,سعی داره با به دست آوردن سه جعبه قدرت "اوردن" , به قدرت مرگ و زندگی کل خلقت دست پیدا کنه.در اینجا جا داره از بچه های ((کرم کتاب))تشکر کنیم و همچنین دوستان گل و عزیزمون و  مخصوصا diox جان در وبلاگ farest
                                        
          

 
داستان های بسیار زیبا
 
     
      دانلود کتاب           




نوع مطلب : کتاب های قابل دانلود، 
برچسب ها : داستان، دانلود داستان، دانلود کتاب، دانلود رمان، دانلود کتاب شمشیر حقیقت، شمشیر حقیقت، داستان های بسیار زیبا،
لینک های مرتبط :




یکشنبه هفدهم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
نه این که فکر کنید کرم داشتم ها نه.فقط به خاطر کمی تفریح و بعد یک همچین عاقبتی به سرم آمد.وقتی سیم ترمز پراید بابام را کندم.اصلا فکر نمی کردم که این طور بشود.آخر چرا؟از سر بی عقلی.بگذارید ماجرا را از اول تعریف کنم.دیروز صبح با حالت بسیار وحشتناکی از خواب بلند شم.حوصله ی هیچ چیز را نداشتم.سریع و بدون این که آبی به دست و صورت خود بزنم،رفتم و ,نشستم پای کامپیوتر.انواع و اقسام بازی ها روی کامپیوتر من نصب است.اساسینز کیرید،مافیا،جی تی ای و خیلی بازی های دیگر.اما نمی دانم آن بازی کوفتی چه طور از کامپیوتر من و از درایو e  سر در آورد.حتی نمی دانم اسم بازی چیست.همین طور که داشتم بازی می کردم ،یک مرحله ای را رفتم که باید شخصیت اول بازی که خودمان هستیم فردی را بکشد و برای این کار هم فقط یک راه دارد آن هم کندن سیم ترمز ماشین!لا مصب با آن گرافیک بالایش چنان سیم ترمز ماشین را کند که من فکر کردم آن صحنه واقعا دارد اتفاق می افتد.وقتی یارو سیم ترمز را کند.کمی حالم جا آمد.فکرهای شیطانی یکی پس از دیگری به سرم می آمد:ماشین داداشم،مادرم و ..... اوه پدرم.هنوز عقده ی امتحان حسابانم فرو کش نکرده بود.بله.این طور بود که تصمیم قطعی خود را گرفتم واز اتاق خوابم بیرون آمدم.همه خواب بودند.آخر روز جمعه در خانواده ی ما هیچ کس ساعت هفت صبح بیدار نمی شود.خیلی آرام و اهسته انبر دست را برداشتم و رفتم به سمت ماشین بابام.کارسختی نبود.وقتی سیم را کندم،قطره قطره روغن بود که می چکید.سریع و برای این که هیچ کس شک نکند به خانه برگشتم.متوجه انبر دستی که در دستم بود نبودم.ولی مانند انسان هایی که انگار از جنگ سختی پیروز برگشته اند و توبره ی شان پر از غنیمت جنگی است خوشحال بودم.روی مبل نشستم و کمی موذیانه و آرام -طوری که کسی متوجه نشود-خندیدم.یک دفعه یک درد بسیار شدیدی در پشت سرم احساس کردم.وقتی برگشتم در کمال تعجب پدرم را دیدم که یک گرمکن پوشیده است و انگار ورزش صبح گاهی کرده بود.چه پس گردینی ای به من زد. منتظر بودم تا او چیزی بگوید و من سریع از دستش فرار کنم.انتظار هر نوع جمله ای را از پدرم داشتم غیر از این جمله:((حالا کارت به جایی رسیده که سیم ترمز مرا می بری؟))





نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها : داستان، داستان های خواندنی، در بدن، داستان هایی از بدن انسان، ماجرا های در بدن، داستان های بسیار زیبا،
لینک های مرتبط :




امروز و طی 4 روز آتی انشا الله مجموعه ای به نام شمشیر حقیقت رو در وبلاگ قرار می دیم.این داستان از ترجمه ی یکی از بچه های گل ما به اسم سپیده.از diox عزیز هم در وبلاگ farest نهایت تشکر و قدردانی رو داریم.سپید توصیه کرده که اگه دوستانی هنوز جلد اول از این مجموعه رو نخوندن بهشون توصیه میکنم که اول جلد یک رو بخونن و بعد سراغ این کتاب برن. چون اگه توی جلد اول داستان با فضای داستان و خیلی قواعد و کلیات آشنا بشن، اینجا مطالب رو راحت درک میکنن و گرنه شاید کتاب براشون به نوعی ناقص به نظر برسه.وداستانشم از این قراره که در طول جنگ با دی هارا ،  ابیگل که  دختر ساحره ای است اما خودش قدرتی نداره ،  به دژ جادوگران می ره و   تقاضای ملاقات  با " زدیکوس زول زوراندر" جادوگر مرتبه اول رو می کنه  و ... .جلد یک هم فردا گذاشته می شه.





نوع مطلب : کتاب های قابل دانلود، 
برچسب ها : دانلود، دانلود رمان سریالی، دانلود کتاب، دانلود شمشیر حقیقت، دانلود مجموعه ی کامل شمشیر حقیقت، داستان های بسیار زیبا، دانلود رمان،
لینک های مرتبط :




شنبه شانزدهم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
برترین اثر

این داستان در واقع ادامه ی داستان قبلی تن تن می باشد و ناخدا هادوک به دنبال گنج جد خود *سر فرانسیس هادوک* به نقاطی دوردست همراه با تن تن سفر می کند و بالاخره............

وبلاگ علاقه مندان تن تن و میلو




نوع مطلب : ماجرا های تن تن و میلو، 
برچسب ها : تن تن، دانلود کتاب تن تن، دانلود کتاب تن تن به زبان فارسی، گنج راکهام، دانلود کتاب گنج راکهام سرخ پوش، دانلود کتاب تن تن گنج راکهام، هرژه،
لینک های مرتبط :




شنبه شانزدهم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
امروز می خوام یه کتابی رو معرفی کنم که کتاب بسیار جالبیه در مورد یه وکیله و داستانشم از این قراره که:"بن نورتون" وکیلی موفقه که به همراه "دونا هندریکس" یکی از افرادی بود که در تیم تبلیغاتی "ویتمور "رئیس جمهوری آمریکا همکاری داشت اما بعد از به هم خوردن رابطه بن و دونا به خاطر ورود ویتمور به این رابطه ، بن از آمریکا می ره اما مدتی بعد از بازگشتش ، دونا به قتل می رسه و بن به خاطر عشقی که به دونا داشته تصمیم می گیره قاتلش رو پیدا کنه اما ...
لازم به ذکره که همین جا از بچه های سایت 98ia تشکر کنیم و همچنین از diox جان گل در وبلاگ farest 
 


دانلود کتاب


رمز : www.98ia.com 






نوع مطلب : کتاب های قابل دانلود، 
برچسب ها : دانلود، دانلود کتاب، دانلود کتاب عشقی، رمان، دانلود رمان، دانلود رمان عشق رییس جمهور،
لینک های مرتبط :




جمعه پانزدهم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
برای دانلود کافیست روی لینک ها کلیک کنید.

دانلود کتاب تن تن در تهران نسخه اول

دانلود کتاب تن تن در تهران نسخه دوم

هر دو کتاب توسط بزرگمهر حسین پور نوشته و کشیده شده است.





نوع مطلب : ماجرا های تن تن و میلو، 
برچسب ها : دانلود، دانلود کتاب، دانلود کتاب تن تن، تن تن، ناخدا هادوک، دانلود کتاب تن تن در تهران،
لینک های مرتبط :




سه شنبه پنجم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
من گفتم:((اما رییس من.......)) که رییس با حالت غضب آلودی به من نگاه کرد.من هم یک احترام نظامی به او کردم و با لب و لوچه ی آویزان از دفتر رییس خارج شدم.صدایی مرا از حال خودم پراند:((قربان!چی شد؟چه اتفاقی افتاد؟)) سرم را که بلند کردم دیدم حسینی است با همان قیافه ی همیشگی.گفتم:((تو احمقی یا خودتو می زنی به احمقی.من یه کار ازت خواستم.این که بری ببینی رییس چی کار داره.انقدر دست و پا چلفتی ای که حتی این کارم نمی تونی بکنی.حالا جول و پلاست و جمع کن تا هفته ی دیگه باید بریم ایتالیا.حالیت شد؟))
  - کجا؟ایتالیا؟چرا شوخی می کنی قربان.آخه منو و چه به ای..........                              
  - همین که گفتم تا یه هفته ی دیگه ایتالیا.می فهمی یا اسپلش کنم؟                                 
 
- اما؟!!!!!!!!!!!!!!!.......                                                                                 
  -  بچه تو چرا زبون نمی فهمی.حالا دو ساعت با تو هم باید کل کل کنم؟وسایلتو جمع کن.اه. بعد من هم بدون این که یه کلمه حرفی بزنم از اداره خارج شدم و سوار ماشینم شدم.با خودم گفتم:((حالا اینو چه طوری به زنم بگم؟حضوری یا تلفنی؟))داشتم همین طور با خودم کلنجار می رفتم که یک دفعه صدای تق تق آمد.انگار کسی چیزی را به شیشه ماشین می زد.
سرم را که کج کرم دوباره حسینی را دیدم.این بار داشت می خندید.شیشه را که پایین کشیدم حسینی گفت:((رییس کارو بارم درست شد.قراره با هم بریم ایتایا.وای رییس اگه بدونی چه قدر خوشحالم....))من که دیگر حوصله ی این حسینی با این کار هایش را نداشتم،شیشه ی ماشین را بالا کشیدم و پایم را روی گاز گذاشتم و رفتم.همین طور که داشتم می رفتم رسیدم به یک چراغ قرمز.با خودم گفتم:((الان وقت مناسبیه که به زنم زنگ بزنم))و تلفن همراهم را برداشتم و شماره ی زنم را گرفتم.وقی که تلفن را برداشت کمی دست و پایم را گم کردم.     
 
گفتم:((سلام خانم.خوبی.ببین خانم یه مشکلی واسه ی من پیش اومده....چجوری بگم...))    
همسرم گفت:((چیه علی؟چیزی شده؟))                                                                  
 
- نه چیزی که نشده. اما رویا من باید.......باید هفته ی بعد جایی برم و ........ .                 

 - کجا؟                                                                                                          
 - ..... .                                                                                                         
 
- می گم کجا؟                                                                                                  
همین طور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بگویم یا نگویم چراغ سبز شد.به همسرم گفتم:((ببین رویا الآن من تو خیابونم بعدا با هم صحبت می کنیم.))و گوشی را قطع کردم.خیلی نگران بودم.مدام با خودم فکر می کردم که اگر همسرم قبول نکند چه؟اما آخر او خودش یک خارجی بود.شاید قبول می کرد و با من می آمد؟سرم پر بود از این حرف ها.همه چیز کارم به زنم بستگی داشت.در همین لحظه دیدم که همسرم به من زنگ زد........ .
کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است




نوع مطلب :
برچسب ها : کارآگاه اسدی، داستان های کارآگاه اسدی، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، داستان چه زشت چه زیبا، داستان های کارآگاهی، داستان جنایی،
لینک های مرتبط :




سه شنبه پنجم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
فضای وبلاگ ما بعد از چند وقتی می خواد متنوع و دوستانه تر بشه.پس از همه ی شما بازدید کنندگان گرامی خواهشمندیم هر نظری راجع به بهبود این وبلاگ دارند بدهند.با عرض تشکر فراوان........



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو