داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه بیست و پنجم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

***

از وقتی که سوار هواپیما شدیم اسدی و توکل نیا مدام داشتد با هم پچ پچ می کردند.گمان کردم موضوع،موضوع مهمی است.توکل نیا سابقه ی انجام این جور کار ها را خوب داشت و چند تا از این نوع ماموریت ها را رفته بود.حداقل تا آن موقع که رییس من بود و من زیر دستش کار می کردم.اما اسدی فقط و فقط یک کارآگاه بود که البته شامه ی تیزی داشت.احتمالا تا قبل از این که من پیش او بیایم هم از این تجربه ها نداشت.داشتم به حرفهای اسدی و توکل نیا گوش می دادم که یک دفعه مهماندار قطار با لهجه ی غلیظ انگلیسی گفت:((مسافران محترم.در حال فرود در فرودگاه رم هستم.لطف کمربند ها را بسته و صندلیتان را به حالت عادی برگردانید.                                          

***

صحبت های ما که به این جا رسید،مهماندار اعلام کرد که هواپیما قصد فرود دارد.فرود آرامی بود.وقتی از هواپیما پیاده شدم،اولین چیزی که توجه را جلب کرد زیبایی شهر رم بود.شهری که من در آن خدمت کرده بودم.خیلی عوض نشده بود اما طبیعتا عوض شده بود.بافت شهری رم کمی تغییر کرده بود.همان طور غرق در شهر رم و زیبایی های آن شهر شده بودم که کسی من را صدا زد:

Ciao, detective Asadi. Supplicare per voi ei vostri colleghi rendono la vettura più veloc? e

سلام،کارآگاه اسدی.می شود خواهش کنم شما و همکارانتان سریع سوار ماشین شوید؟





نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داستان های کارآگاه اسدی، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، داستان های بسیار زیبا، کتاب، کارآگاه اسدی،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه بیست و چهارم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

- نه این چه حرفیه می فرمایید.فقط.....

- اوه،کارآگاه!انگار شما حواستون به ساعت نیست!اونقدر غذاتون رو نخوردید که دیر شد.باید بریم.فکر کنم کمی هم دیر شده.

من گفتم:((بله)) و خانم و بچه هایم را جمع کردم و به سمت فرودگاه راه افتادیم.در راه زنم به من گفت:((علی!این کیه با خودت اوردی!تو که رفیق باز نبودی!))

من به او گفتم:((نه.ایشون هم یکی ز همکاران من هستن.وزارت اطلاعات ایشون رو هم همراه با من به ایتالیا فرستاده))

- ببینم اتاق هامونم یکیه!من سختمه.

- این چه حرفیه خام جون.نه اتاق هامون جداست.

ما به فرودگاه رسیدیم.درست به موقع و بدون دردسر سوار هواپیما شدیم.وقتی که هواپیما پرید،کمی نگران قلب مادر رویا شدم.آخر دو پرواز پشت سر هم برای یک پیرزن کمی سخت است.در هر حال،فعلا تنها سوال برایم این بود که کارهایی را که رییس جمهور ایتالیا دارد انجام می دهد که به ضرر ایران است چیست؟و چرا پسرش خواسته است که اورا لو بدهد؟به خودم گفتم بهترین کار این است که از توکل نیا بپرسم.شاید که او اطلاعاتش از من بیشتر بود.به او گفتم.او در جواب من گفت:((راستش کارآگاه.من با پسر رییس جمهور،مکالمات پنهانی داشته ام.او می گفت پدرش در بعد از تحریم نفت ایران،دست به اقداماتی زده که نفت را قاچاق از کشور ایران خارج کنه.مامور های سازمان اطلاعاتمون هم به محض این که فهمیدن،دستور دادن بریم اونجا و به از پسر رییس جمهور محافظت کنیم.ضمن این که پدرش فکر کنه ما همدست اون قاچاقچی ها هستیم و می خوایم به اون کمک کنیم.چیز دیگری هم گفت که.....خیلی مهمه.ولی باید وقتی رسیدیم اونجا بهمون بگه.فقط تنها چیزی که تونستم ازش بپرسم ان بود که به من گفت یک چیزیه صد برابر ازنفت بدتر و اگه بخوایم بدونیم چیه باید صبر داشته باشیم......))

کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما




نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، کتاب، داستان های کارآگاه اسدی، محمد مهدوی، داستان های بسیار زیبا، کارآگاه اسدی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه بیست و سوم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

من در تمام طول مدت داشتم با نهایت تعجب به او نگاه می کردم.

- شما که هستید؟چه می خواهید آقا؟

- جدا نمی دانید؟فکر کردم حسینی آن موقع که با شما در گوشی حرف زد به شما گفت.بعید است فردی مثل من را نشناسید؟حسینی.فکر کنم بهتر است من را به ایشان معرفی کنید!

حسینی گفت:((ایشون...ایشون سروان توکل نیا هستن.از فراد قدرتمند.....))

- نه نه لازم نیست تعریف و تمجید بکنی....... من و کارآگاه سابقه ی همکاری با یک دیگر را داشته ایم.

با خودم فکر کردم.....توکل نیا؟توکل نیا؟....وای حالا یادم آمد.بهزاد کمال،پرونده ی قتل های زنجیره ای!همان کسی که جان من را نجات داد........ .اما.... اما حالا از من چه می خواست؟ حسینی سابقه ی خدمت پیش او را دارد؟چرا؟... چرا بلیت هواپیما داشت؟

- آقای اسدی غذایتان.

من با صدای توکل نیا ناخودآگاه از جا پریدم.به او گفتم.:آقای توکل نیا شمایید؟

- مگر خودم را معرفی نکردم؟

- پرونده بهزاد کمال؟......

- فراموشش کنید یک کمک کوچیک به همکار بود!

- اما مگر من می توانم فراموشش کنم.

- فکر می کنم غذاتونن رو بخورید بهتر باشه.من دوست ندارم برای انجام یک وظیفه از شما تشکر بشنوم!!

- چه سعادتی،چه سعادتی... اما اما چرا شما بلیت هواپیمای مارو دارید؟

- اوووم.انقدر حواسم پرت بود که براتون نگفتم.بله.من هم از طرف وزارت اطلاعات در این سفر با شما خواهم بود...... .باز هم به عنوان همکار...!البته امیدوارم مایه دردسر نشم.


کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داستان های کارآگاه اسدی، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، داستان های بسیار زیبا،
لینک های مرتبط :




سه شنبه بیست و دوم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

همان روز،فرودگاه بین المللی امارات،دبی،ساعت 8:30 دقیقه

وقتی سوار هواپیما شدیم،دیگران که اعصابشان خورد شده بود،ما را چپ چپ نگاه می کردند.بعد از یک ربع تاخیر،هواپیما پرید.پرواز آرامی بود.بدون هیچ ترس و دقدقه ای.من که در طول این یک هفته خواب به چشمم نیامده بود.در هواپیما کم کم خوابم گرفت و با صدای چرخ های هواپیما که برای فرود در فرودگاه دبی به زمین کشیده می شد بیدار شدم.بعد از پیاده شدن،برای این که حس و حال خانوااده ام عوض بشود و برای دو پرواز پشت سر هم خسته نشوند آن ها را به بهترین رستوران دبی بردم.با خانواده و حسینی مشغول صرف غذا بودیم که  یک دفع مردی با صورت گرد و بدنی نسبتا چاق به طرف من آمد.او را زیر چشمی نگاه می کردم تا این که به من نزدیک شد و گفت:((آقای اسدی؟بنده توکل نیا هستم.فکر نکنم که بد باشد با هم چند کلمه ای صحبت کنیم؟این طور نیست حسینی؟))           

با کمی عصبانیت گفتم:((بنده فردی را به اسم توکل نیا نمی شناسم لطفا مزاحم .......))در همین لحظه حسینی گفت:((اما من خوب میشناسم.... .سلام رئیس.))و بعد جوری که توکل نیا نفهمد به من علامت داد که بروم و با او چند دقیقه ای صحبت بکنم.ما،یعنی من وحسینی و توکل نیا با هم رفتیم سر یک میز دیگر.اول توکل نیا بحث را شروع کرد:((آقایون،فکر نکنم که توانسته باشید غذایتان را کامل صرف کنید،چه چیزی را برای شما سفارش بدهم؟))من گفتم:((ممنون من چیزی میل ندارم.))                                                                      

- واقعا؟اما قیافه ی شما چیز دیگه را نشان می دهد!

- بله واقعا.حالا میشه خواهش کنم برید سر اصل مطلب؟

- اوم.بله به موضوع بسیار مهمی اشاره کردید.اصل مطلب.راستی پروازتون به ایتالیا ساعت چند می پره؟

- به شما ربطی نداره آقا.....

- کارآگاه جان لطفا با من اینطور صحبت نکند.بذار یه نگاهی به بلیت بندازم..... ممممم ....اوه،ساعت نه و نیم...پس الان .... پس الان دقیقا 45 دقیقه وقت داریم و نیم ساعت مونده به پرواز هم باید فرودگاه باشیم....  .


کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستان های کارآگاه اسدی، کارآگاه اسدی، داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا،
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و یکم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

***

از وقتی که حسینی دنبال بلیت ها رفته بود،دل توی دلم نبود.تقریبا چند دقیقه پس از این که رفت،هواپیما شروع به مسافر گیری کرد.دیگر نزدیک به یک ربع الی بیست دقیقه مسافر ها را زده بود و من هر دقیقه که می گذشت نا امید تر می شدم.ده دقیقه بیشتر به پریدن هواپیما نمانده بود که می خواستن پله های سیار را ببرند و درب هواپیما را ببندند.من با التماس به رئیس فرودگاه و مدیریت پرواز ها و با نشان دادن کارتم،ده دقیقه پرواز هواپیما را به عقب انداختم.دیگر نا امید نا امید شده بودم که دقیقا در همان لحظه حسینی وارد فرود گاه شد.لباس هایش خاکی وو قیافه اش پریشان و آشفته بود.دیگر یقین پیدا کردم که بلیت ها را نتوانسته بگیرد و پرواز ما باید می پرید.حسینی داشت این طرف آن طرف را نگاه می کرد که ناگهان مرا از آن طرف گیت دید.خنده ی کوچکی روی لبانش نقش بست.دست کرد توی جیب کتش و بلیت ها را در آورد.از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم.او دوید به طرف گیت و با نشان دادن بلیت ها از گیت رد شد.بدون هیچ حرفی بلیت ها را دست من داد.بلیت ها را نگاه کردم.بله برای همه ی ما بود:رویا،سارا،حسینی،خودم و مادر رویا.در همین موقه مدیریت پرواز فرودگاه را دیدم که به سمت من می آید.او با چهره ی نگران و عصبانی از تاخیر هواپیما گفت:((آقای اسدی!دیگر نمی توانیم کاری را بکنیم.هواپیما باید بپرد.با برج مراقبت و فرودگاه دبی هماهنگ شده همین قدر تاخیر هم زیاد است.متاسفم که.....))سریع به او گفتم:((نه نه.بلیت ها اینجاست! می توانیم سوارشویم؟))
کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما




نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داتان های بسیار زیبا، محمد مهدوی، داستان های کارآگاه اسدی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، کارآگاه اسدی،
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیستم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

***

آن روز اعصابم اصلا خورد نبود.بر عکس بیشتر روز ها.بیشتر از همه روز ها کار داشتم،و کمتر از همه ی روز ها خوابیدم.ساعت 2 شب تا 4 صبح!خنده دار است.و آن روز هم چه روز مهمی؟روزی که قرار بود سود پول شراکتم را با عزیزترین رفیقم،که از بچگی با هم بودیم را بگیرم.از بس که من هیجان داشتم،نتوانستم بیشتر از دوساعت بخوابم.وقتی از خواب بلند شدم با شوق و ذوق فراوانرفتم بیرون و در هوای صبحگاهی کمی ورزش کردم.عجیب بود!با این که در طول روز دوساعت بیشتر نخوابیده بودم،اما انرژی مظاعفی داشتم.دیگر وقتی ساعت نزدیک به شش رسید،زود شال و کلاه کردم و رفتم شرکت.ب ددوستم ساعت دو قرار داشتم.می خواستم همان موقعد که به شرکت رسیدم به او خبر بدهم که یادش نرو که بیاید.اما ترسیدم که خواب باشد.پس فعلا به کار های شرکت رسیدگی کردم.وقتی که کسی تمام سریامه خودش را روی میز می گذارد،آن هم برای شراکت،باید جرئت ریسک را داشته باشد آن هم درست فردی مانند من!کار های شرکت را با خشرویی تمام انجام می دادم.کارمندانم هم آن قدر تعجب کرده بودند که به طور کاملا واضح می شد تعجبشان ملاحضه کرد.ساعت نزدیک های ساعت 9 شده بود که به رفیقه زنگ زدم.تلفنش خاموش بود!نه مگر یک همچنین چیزی می شود؟بعد کمی با خودم فکر کردم و گفتم شاید شارژش تمام شده باطریش ایراد پیدا کرده و ...... یک جورهایی خودم را متقاعد کردمکه حتما دلیلی برای این کارش داشته.چون ما دیشب با هم حرف زده بودیم و قرار برای امروز ساعت 2 بود.ساعت گذشت و گذشت تا این که به نزدیکی دو رسید و من هر نیم ساعت،نیم ساعت به او زنگ می زدم.دیگر کاملا نگران شده بودم.هم برای او،هم برای پولم.ساعت از دو هم گذشت و به نزدیکی سه رسید.و من در طول این مدت سه چیز در وجودم شعله ور تر شده بود.نگرانی،عصبانیت و ترس.ساعت حول و حواسی 4 بود که پدرم به من زنگ زد و گفت که کار بسیار مهمی در اواسط اتوبان قم در جنوب شهر دارد.پدرم هم که در این روز ها مریضی باعث شده بود که به شرکت نیاید و آن را به من سپرده بود.مطمئنا اگر من به حرف او عمل نمی کردم خیلی عصبانی می شد و ممکن بود که من هم این چند روز هم از شرکت به نفع خودم استفاده نکنم.و او حتی کار مدیریت داخلی شرکت را هم از من می گرفت.چون من پدرم را می شناسم.آتش خیلی تندی دارد.در عین بی حوصلگی،به طرف آن محل راه افتادم.چه قدر هم نسبت به شرت دور بود و تقریبا با ماشین،اگر ترافیک نبود و من گازش را می گرفتم؛یکی دو ساعت راه بود.به مدیر داخلی شرکت که این چند روز او را به جای خودم نشانده بودنمش گفتم که اگر خبری از دوستم شد به من خبر بده و دائما با او در تماس باش.و راه افتادم و به آن محل رسیدم.یک رستوران بین راهی.من داخل آن رستوران شدم و با نهایت بد رویی و عصبانیت،اسم و فامیل پدرم را گفتم و به صاحب آن جا که تقریبا پیرمردی سالخورده بود گفتم که گویا پدرم با شما کاری داشته.پیرمرد گفت:((بله جوون بله.من یک بسته برای پدرت دارم.هر چه زودتر اونو به دست پدرت برسون.))و یک بسته را به من داد.من با نهایت بی ادبی و بدون خداحافظی آن جا را ترک کردم.وقتی در حال بازگشت به شرکت بودم،مدیر داخلی شرکت به من زنگ زد.خیلی خوشحال شدم.با خودم گفتم حتما ناصر پیدایش شده.وقتی گوشی را برداشتم مدیر داخلی شرکت بدون هیچ سلام و حرف اضافه ای گفت:((آقا،دوستتان ناصر با به شرکت زنگ زد و گفت به شما بگویم نگرانش نباشید.او در لندن است.))وقتی که این حرف را شنیدم گوشی تلفن از دستم افتاد.یک لحظه چشمانم سیاهی رفت و بعد صدای ضربه ی شدیدی را شنیدم.

کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما







نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، داستان های کارآگاه اسدی،
لینک های مرتبط :




شنبه نوزدهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

***

وقتی که این کار را به دستم گرفتم کمی دلهره داشتم.اگر نمی شد چه؟اگر من و سیامک موفق نمی شدیم چه؟و بعد سریع به خودم می گفتم که:نه نه ما دزد های قابلی هستیم.مگه کم الکیه!درسته که ما خرده دزدیم،اما دلیل نمیشه که از پس این کار که مثل آب خوردن می مونه بر نیایم؟هان؟خلاصه،صبح اون روز که قرار بود کار را انجام بدهیم،به در خانه ی سیامک رفتم.او خیلی خوشحال و شاداب در جلوی درب خانه ایستاده بود.وقتی که من را دید خوشحالیش بیشتر شد.برق در چشم هایش موج می زد.شاید به خاطر پولی که از انجام این کار نصیب خودش و مادر پیرش می شد خوشحال بود.به او گفتم:((یالا بپر بالا که امروز خیلی کار داریم!))سیامک با خوش حالی گفت:((دمت گرم داش اسی!شما جون بخواه!))      
- بسه!بسه!شما جون بخواه شما جون بخواه.نمی خواد حالا پاچه خواری منو بکنی.           
 
-غلامم آقا اسی غلام!حالا جایی که باید این کیف رو بزنیم کجا هست؟                            
- فرودگاه                                                                                                       
- چی؟فرودگاه؟چرا اونجا؟آهان فهمیدم.یارو می خواد کیف میف این خارجکی ها رو بزنه ولی اون که انقدر پول داره چه نیازی به دزدی داره؟                                                  
- چه می دونم سیا؟مهم پولیه که به ما می ده.این مهمه.بریم؟                                         
- بریم.                                                                                                         
 
و من هندل موتور را زدم و راه افتادم.وقتی به حول و حواشی فرودگاه رسیدم،موضوع را برای سیاوش کاملا توضیح دادم و این که او باید دقیقا چه کاری را انجام دهد.                    
- ببین سیا.یه ماشین سانتافه مشکی از این آدرس حدودا ساعت سه و چهار حرکت می کنه.ما باید تعقیبش کنیم.وقتی که رسیدیم نزدیکی فرودگاه،من این ور اوتوبان وایمیستم،تو هم قبل از این که ماشین بره پارکینگ باید خودتو به فرودگاه برسونی.آره دوربین مداربسته داره.ولی نگران نباش.این ریش.اینم کلاه گیس.درضمن،اگه که بتونی دم در که از دید دوربین مداربسته به دوره کیفو بزنی و بیاری اینجا که کارت خیلی درسته.فقط،اگه تا الان عین آهو سریع بودی،باید توی این ماموریت مثل ببر سریع باشی.نباید بزاری که دست هیچکس به تو برسه.تا سه چهار دقیقه هم هیچ پلیسی نمی تونه بیاد دنبالت.و یارو اگه بخواد پلیس رو خبر کنه هواپیما می پره پس به ضرر خودشه.امیدوارم به طور کامل شیر فهم شده باشی؟هواپیما هم ساعت شیش و ده دقیقه می پره.تا قبل از مسافر گیری هواپیما هر چی دیرتر این کارو بکنی بهتر.                                                                                                       
از شواهد بر می اومد که اون روز،روز بدی نبود.با تعقیب بی عیب ونقص ماشین،امیدوارم شده بودم که از او یارو منوچهر،پول خوبی به دستم می آمد.وقتی که نزدیک فرودگاه شدیم،کمی دلهره ام بیشتر شد.دیگر تقریبا به محل مورد نظر رسیده بودم.ماشین هم می رفت به طرف پارکینگ.وقتی که رسیدم،سریع زدم بغل و به سیاوش گفتم:((سیا!از الان کارت شروع شد.برو ببینم چی کار می کنی؟))سیامک هم اوکی رو به من داد و از اوتوبان با سرعت زیاد رد شد نزدیک بود که یه ماشین به او بزند که او آن را رد کرد.همین طورکه او داشت می دوید به او گفتم:(( سیا!خیلی مواظب باش!سلامتی تو برام خیلی مهم تر از اون پول لعنتیه!))
 
کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما




نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داستان ای بسیار زیبا، داستان های کارآگاه اسدی، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، کارآگاه اسدی، چه زشت چه زیبا،
لینک های مرتبط :




جمعه هجدهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی
با سرعت هرچه تمام تر به دنبال آن فرد ناشناس دویدم.او آنقدر سرعتش زیاد بود که من مطمئن بودم که به گرد پایش هم نخواهم رسید ولی خوب به سبب کسب امیدی به دنبال آن فرد می دویدم.کم کم دیگر مطمئن بودم که کاری از دستم برنمی آید.من در صد متری اتوبان بودم و آن فرد در نزدیکی اتوبان.اما فرد که داشت بی احتیاط می دوید،دویدن خود را متوقف نکرد و از اتوبان هم رد شد.قسمت اول اتوبان را که رد کرد،با چابکی تمام از گاردریل ها رد شد.من هم داشتم می دویدم و دیگر نزدیک اتوبان بودم ولی می دانستم که از دست من کاری ساخته نیست.چون آن طرف اتوبان یه موتوری منتظر آمدن شخص بود و صد در صد قبل از این که من برسم  کیف را با خودش می برد.فرد برای بار دوم با بی احتیاطی سعی کرد اتوبان را رد کند.فریاد های دوستش هم به این که او سریع تر این کار را انجام دهد قوت داد.هنوز لاین تندرو را رد نکرده بود که برگشت و یک نگاهی به عقبش انداخت که  ببیند من به او می رسم یا نه.من در جا خشکم زد.یک ماشین شاسی بلند تقریبا حدود یک متر با او فاصله داشت.خواستم چشمانم را ببندم و آن صحنه را نبینم ولی ، ولی .... نتوانستم.یعنی نشد.ماشین با چنان سرعتی به فرد برخورد کرد که فرد مانند پرنده ها در هوا پرواز کرد.من با دهان باز شاهد دیدن صحنه بودم.او جایی افتاد که من آن را مانند یه نقطه می دیدم و مطمئن بودم درجا مرده است.رفیق موتور سوار او هم بعد از تقریبا چند ثانیه،وقتی به خودش آمد سریع گازش را گرفت.نمی دانستم آیا می رود بلیت ها را بردارد یا نه.فقط این را می دانستم که خودم مانند ببر خودم را به آن محل برسانم.چون ده دقیقه ی دیگر هواپیما ی ما می پرید.سریع دویدم و در عرض دودقیقه به آنجا رسیدم.فردی که به آن دزد زده بود جوانکی بود که معلوم بود ماشین را تازه خریده است.او شوکه شده نگاهی به دزد انداختم.با این که من تا آن زمان صحنه ی قتل زیاد دیده بودم ولی انصافات از دیدن این صحنه حال بسیار بدی به من دست داد.تمام بدن فرد متلاشی شده بود و بد تر از همه ی قسمت های آن کله اش بود.نگاهی به این طرف و آن طرف فرد انداختم.کیف بلیت ها نبود!یعنی آن رفیقش با خودش برده بود؟نه این ماموریت مهمی بود.اگر به آن جا در مدت وقت مقرر شده نمی رسیدیم ممکن بود کارمان را از دست بدهیم.حال باید چه کار می کردم؟با خودم کمی فکر کردم و گفتم حتما وقتی فرد تصادف کرده،کیف بلیت ها از دستش رها شده.از همان لاین و از جهت مخالف ماشین ها و از کنار گارد ریل حرکت کردم.بسیار دقیق این طرف و آن طرف اتوبان را نگاه می کردم و خوشبختانه آن را پیدا کردم!بله.از خوش شانسی من یا بهتره بگویم خواست خدا،کیف چند متر جلوتر از محل تصادف در کنار گاردریل افتاده بود.خدا را صد هزار بار شکر کردم و رفتم برداشتم.بله درسته!بلیت هر دو پرواز بود:از ایران به دبی و از دبی به ایتالیا!مال همه را چک کردم.هیچ کدام از بلیت ها کم نشده بود.ساعتم را نگاه کردم.حتما هواپیما مسافر گیری را آغاز کرده بود و منتظر پریدن بودباید درعرض سه دقیقه خودم را به فرودگاه می رساندم.دیگر هر چه توان داشتم را به کار گرفتم و به سمت فرودگاه دویدم.

                                                             

کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما




نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه هفدهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

با ترس و لرز بسیار گوشی را برداشتم.همسرم  قبل از این که من حرفی بزنم گفت:((علی؟کسی مرده؟طوری شده؟))دیگر تمام قدرتم را جمع کردم در زبانم و گفتم:((رویا من باید تا یه هفته ی دیگه ایتالیا باشم.))همسرم کمی سکوت کرد.بعد گفت:((ا..... چراونجا؟خل شدی علی؟ الآن و مسافرت؟مگه نگفتم صبحونه یه چیز کم کالری بخور؟وقتی من خونه ی مادرمم تو اصلا حواست به خودت نیست اصلا .... .))                                  

- اوه.... .یه مسئله ی کاریه.باید برم اونجا.چقدر واسه خودت میپیچونی.دیگه رییسم گفته دیگه.چی کار می شه کرد؟                                                                                   

- گفتی کاری؟اما .......                                                                                      

- رویا!آینده ی کاری من به قبول کردن این پیشنهاد بستگی داره و الا باید فاتحه مو خوند.    

- باشه.چی کار کنم.اینم جور زن یه پلیس شدنه دیگه.اما از مادرم چه طوری مراقبت کنم؟   

- چاره ای نیست؟اونم با خودت بیار.                                                                     

- باشه.هواپیما مون کی می پره؟                                                                           

- دوشنبه ساعت شش و ده دقیقه بعد از ظهر.                                                            

- باشه.آروم رانندگی کن.خداحافظ.                                                                        

- خداحافظ.                                                                                                    

خیلی خوشحال بودم.بالاخره زنم هم یه مدتی در خارج زندگی کرده و خودم  هم اونجا خدمت کرده ام.حالا فقط حسینی مانده بود.با موبایلم شماره ی اورا گرفتم و گفتم:(( حسینی.تا دوشنبه ساعت پنج و نیم دقیقه فرودگاه امام دیگه همدیگرو نمی بینیم.من از فردا اداره نمیام.با رییسم هماهنگم.)) حسینی هر جور که باشد حرف گوش کن خوبی است.فقط من نمی دانم که پسر رییس جمهور ایتالیا چه طور از من استقبال خواهد کرد.چه خطراتی در انتظار اوست.اصلا چرا من؟به هر حال من با خودم کنار آمدم و حواسم را به رانندگی جمع کردم.

دوشنبه 21 دی ماه فرودگاه امام خمینی (ره) ساعت 5:30 ایران- تهران

انصافا این یک هفته برای من خیلی سخت بود.خیلی فکر و خیال می کردم.ولی بالا خره روز موعد فرا رسید.وقتی وارد فرودگاه شدم اولین چیزی که توجهم را به خودم جلب کرد،حسینی بود که جلوی در فرودگاه ایستاده بود.یک پاپیون مشکی و یک کت و شلوار بنفش هم پوشیده بود.خیلی خنده ام گرفت.وقتی نگاه حسینی به من افتاد با عجله به سوی من آمد.وقتی با زن و فرزندم سلام و احوال پرسی کرد به سراغ من آمد.به او گفتم:((این چه ریخت وقیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟)) او گفت:((بالاخره آدم وقتی به اروپا می ره باید تیپشم عین اروپایی ها باشه دیگه.))یک دفعه احساس کردم چیزی از دستم کشیده شد.اوه نه!حسینی...!کیف بلیت ها.....!برد!

                                                                       

کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه شانزدهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی
من گفتم:((اما رییس من.......)) که رییس با حالت غضب آلودی به من نگاه کرد.من هم یک احترام نظامی به او کردم و با لب و لوچه ی آویزان از دفتر رییس خارج شدم.صدایی مرا از حال خودم پراند:((قربان!چی شد؟چه اتفاقی افتاد؟)) سرم را که بلند کردم دیدم حسینی است با همان قیافه ی همیشگی.گفتم:((تو احمقی یا خودتو می زنی به احمقی.من یه کار ازت خواستم.این که بری ببینی رییس چی کار داره.انقدر دست و پا چلفتی ای که حتی این کارم نمی تونی بکنی.حالا جول و پلاست و جمع کن تا هفته ی دیگه باید بریم ایتالیا.حالیت شد؟)) 
- کجا؟ایتالیا؟چرا شوخی می کنی قربان.آخه منو و چه به ای..........                              
- همین که گفتم تا یه هفته ی دیگه ایتالیا.می فهمی یا اسپلش کنم؟                                 
- اما؟!!!!!!!!!!!!!!!.......                                                                                
 
-  بچه تو چرا زبون نمی فهمی.حالا دو ساعت با تو هم باید کل کل کنم؟وسایلتو جمع کن.اه. بعد من هم بدون این که یه کلمه حرفی بزنم از اداره خارج شدم و سوار ماشینم شدم.با خودم گفتم:((حالا اینو چه طوری به زنم بگم؟حضوری یا تلفنی؟))داشتم همین طور با خودم کلنجار می رفتم که یک دفعه صدای تق تق آمد.انگار کسی چیزی را به شیشه ماشین می زد.سرم را که کج کرم دوباره حسینی را دیدم.این بار داشت می خندید.شیشه را که پایین کشیدم حسینی گفت:((رییس کارو بارم درست شد.قراره با هم بریم ایتایا.وای رییس اگه بدونی چه قدر خوشحالم....))من که دیگر حوصله ی این حسینی با این کار هایش را نداشتم،شیشه ی ماشین را بالا کشیدم و پایم را روی گاز گذاشتم و رفتم.همین طور که داشتم می رفتم رسیدم به یک چراغ قرمز.با خودم گفتم:((الان وقت مناسبیه که به زنم زنگ بزنم))و تلفن همراهم را برداشتم و شماره ی زنم را گرفتم.وقی که تلفن را برداشت کمی دست و پایم را گم کردم.       گفتم:((سلام خانم.خوبی.ببین خانم یه مشکلی واسه ی من پیش اومده....چجوری بگم...))     همسرم گفت:((چیه علی؟چیزی شده؟))                                                                   
- نه چیزی که نشده. اما رویا من باید.......باید هفته ی بعد جایی برم و ........ .                 
- کجا؟                                                                                                           
- ..... .                                                                                                      
- می گم کجا؟                                                                                                  
همین طور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بگویم یا نگویم چراغ سبز شد.به همسرم گفتم:((ببین رویا الآن من تو خیابونم بعدا با هم صحبت می کنیم.))و گوشی را قطع کردم.خیلی نگران بودم.مدام با خودم فکر می کردم که اگر همسرم قبول نکند چه؟اما آخر او خودش یک خارجی بود.شاید قبول می کرد و با من می آمد؟سرم پر بود از این حرف ها.همه چیز کارم به زنم بستگی داشت.در همین لحظه دیدم که همسرم به من زنگ زد........ .

کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما




نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داستان های بسیار زیبا، داستان های کارآگاه اسدی، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، کارآگاه اسدی،
لینک های مرتبط :




سه شنبه پانزدهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

فصل اول:ایتالیا

دییییییییییییینگ                           دییییییییییییینگ

((آه.دوباره صبح شد.ساعت چنده؟اوه.فکر کنم امروز دیر تر از روزای گذشته به سر کار برم.))از رختخواب با حالت خواب آلودگی بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.وقتی که می خواستم به دستشویی بروم تا دست و صورتم را بشویم که موبایلم زنگ زد:((بله؟سلام حسینی.اوه نه اگر باز قتلی پیش اومده بدش به کس دیگه.من حوصله ی حل کردن معما رو ندارم.می خوام یه چند روز استراحت کنم.چی؟رییس.با من چی کار داره؟ببین می تونی بفهمی که با من چی کار داره یا نه؟زود خبرشو بهم بده ها.خداحافظ.))داشتم دست و صورتم را می شستم که موبایلم دو باره زنگ خورد.تلفن را برداشتم:((حسینی چی شد؟فهمیدی یا نه؟اوه.خانم ببخشید شمایید؟باشه باشه.آره به خودم می رسم.سارا چه طوره.خوبه؟ا طرف من یه بوس محکم بکنش.باشه باشه.خداحافظ.))از دستشویی که بیرون آمدم دوباره موبایلم زنگ خورد.این بار گوشی را برداشتم و با حالت تندی جواب دادم:((خانم باشه چشم حتما صبحونه یه چیز کم کالری می خورم.اوه.ببخشید عذر می خوام رییس.نه قربان من بیجا بکنم یه همچین کاری کنم.حسینی اونجاست؟ا....چیزه یعنی .....  .باشه باشه اومدم.))حسینی دست و پا چلفتی نمیتونه یه کارو خودش بکنه.سریع حاضر شدم و سوار سانتافه ام شدم و به سمت دفتر رییس راه افتادم.در راه با خودم فکر می کردم که رییس معمولا کار زیادی با من ندارد مگر در مواقع ضروری.وقتی رسیدم با عجله از پله ها بلا رفتم و درر اتاق رییس را زدم.تق تق تق.وبعد به داخل اتاق رفتم.چشمم که به قیافه ی رییس افتاد کمی احساس ترس کردم.رییس به من گفت:((بشین))و من فوری اطاعت کردم.رییس ادامه داد:((خوب اسدی.خودت می دونی که کارت خیلی درسته پس خوب به حرف من گوش کن.از این به بعد برای من بپا بزاری بلایی به سرت می آرم که از کار کردن با من برای همیشه پشیمون بشی.پس خوب گوش هاتو باز کن.یه مطلب خیلی مهمی پیش اومده که من باید بهت بگم.وزارت اطلاعات ایران تو رو مامور یه کار بسیار مهمی کرده که تو چه بخوای و چه نخوای باید قبول کنی.تو باید محافظ پسر رییس جمهور ایتالیا بشی و.....))من گفتم((معذرت می خوام رییس ولی شما چی گفتید؟وزارت اطلاعات؟رییس جمهور ایتالیا.....))رییس به من گفت:((احمق.وسط حرف من نپر.فقط گوش بده.تو ایتالیا یه سری اتفاقاتی داره می افه که به ضرر ایران و نظامه.پسر رییس جمهور ایتالیا حاضر اتفاقاتی رو که داره اونجا می افته برای ما بگه و یسری مدرکم بفرسته.به هر حال.اون این روزا خیلی در خطره.دلیل انتخاب تو هم برای این کار اینه که اولا همسر تو خارجیه و با فرهنگ اونا آشنایی داره و بعد به خاطر سال ها خدمت در ایتالیا تو به زبون ایتالیایی کاملا مسلطی و از همه مهم تر شم پلیسیه تو و همکار زاغ زنت خیلی بالاست.پس تا یه هفته ی دیگه باید بری.هر چه زودتر بهتر.حالا هم مرخصی.بیرون...... .)) 

کپی از این داستان فقط با نوشتن نام نویسنده در هر قسمت وفقط با ذکر منبع بلامانع است

داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب : داستان های کارآگاه اسدی، 
برچسب ها : داستان، داستان های بسیار زیبا، داستان کارآگاه اسدی، محمد مهدوی، کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا، چه زشت چه زیبا،
لینک های مرتبط :




سه شنبه پانزدهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی
با عرض سلام خدمت شما خوانندگان محترم.
بله!وبلاگ ما دوساله شد.هر چند در این دو سال فراز و نشیب های زیادی را داشته ایم و وبلاگ در چند ماه _به خصوص امسال_ غیر فعال بود،برگشتیم. امسال با کوله باری پر برگشتیم.کتاب های کار آگاه اسدی که احتمالا امسال فقط یکی از آن ها را خواهیم داشت به اسم:چه زشت چه زیبا.در کل امیدوارم این کتاب مورد پسند همه ی علاقه مندان به این ژانر قرار بگیرد.وبلاگ را با نظر های خود،زیبا تر کنید.

داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما




نوع مطلب :
برچسب ها : تولد، تولد وبلاگ، داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی، تولد دو سالگی وبلاگ،
لینک های مرتبط :




دوشنبه چهاردهم مردادماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی
سلامی گرم به همه ی علاقه مندان وبلاگ......
وبلاگ ما از امروز آغاز به کار خواهد کرد.این تقدیم به شما.......




نوع مطلب :
برچسب ها : آغاز به کار، آغاز وبلاگ، شروع، شروع وبلاگ،
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic