داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه هفتم تیرماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

محمود دیگر سنگینی باری را بر پشت نداشت و دید که با وجود کوفتگی ای که در بدن خود احساس می کند،چه قدر راحت تر حرکت می کند.محمود گفت:این جا که خیلی خوب است .از این به بعد من  راهنماییتان را بکنم؟سنگینی وظیفه ام ممکن است باعث شود که بتوان حرف نزنم.تا حالا که  چیز های عجیب غریبی اتفاق افتاده است.علی با غرو لند گفت:پس درست و حسابی راهنمایی کن.به هر حال شکلی جلوی وراجی هایت گرفته شود غنیمت است. در جنگل حرکت می کردند.احسان متوجه بود که همه ی آن ها با وجود هر حسی که نسبت به دستورات نقشه داشند،با این حال دست هایشان را بی حرکت در کنار خود قرا داده بودندهیچ کس صحبتی نمی کرد.در عرض چند دقیقه وارد دل جنگل شدند.احسان بازوی علی را گرفت و او را نگه داشت.او چهره ای در هم کشید.و به آقای نجمی،احمدی،علوی و رستمی که به نوبت با محمود برخورد می کردند نگاه می کرد.  محمود هم چنان بی حرکت ایستاده بود.علی با صدای بلند گفت:ای محمود بی کله،این چه بازی ای است که از خودت در آوردی.ناگهان علی ساکت شد و به دور و بر خودش نگاه کرد.یک میلیون چشم!

به نظر شما آن یک میلیون چشم می تواند مال چه کسانی باشد؟جواب را در نظرات بنویسید تا اگر درست بود به شما جوایزی داده شود

بقیه ی داستان در قسمت بعد.....





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه هفدهم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

آقای رستمی گفت:یعنی چه!کی شوخی اش گرفته؟آقای احمدی گفت:آقای رستمی!کسی به نقشه دست نزده!این کلمات پس از آخرین باری که نقشه را دیدیم شکل گرفته است!محمود روی نقشه خم شد و گفت:این غیر ممکن است!طوری به نقشه نگاه می کرد که گویی دنبال سرنخی می گردد تا منشا آن را پیدا کندعلی گفت:یک سر سوزن هم اهمیت ندارد که ا کجا آمده است.مهم این است که معنی اش را بفهمیم!ناگهان از دور صدایی آمد.صدای نفس نفس زدن کسی! علی آرام گفت:او کیست؟تصویرش نا معلوم است!دارد از کوه بالا می آید!بعد با کمال تجب دید که  آقای علوی و آقای نجمی  آمدند.آقای نجمی با تعجب کفت:چرا دارید برو بر منو نگاه می کنید؟نمی دانید؟آب برکه خشک شده!دیگر آب نداریم!مردم گفتند پیر ده خورده ولی من گفتم باید منشا اصلی آن از بالا ی کوهستان باشد.محمود با خشم گفت:مشکلمان کم بود!یکی دیگر هم اضافه شد!ناگهان احسان با حس خفگی ای که در گلو داشت گفت:این جا!روی نقشه!بلا فاصله دو جای خالی دیگر اضافه شد!محمود با صدایی پر از خشم گفت:سالی که نیکوست از بهارش پیداست!علی به محمود گفت:بس کن دیگر محمود!از قتی که آمدیم داری غر غر می کنی!عجب اشتباهی کردیم تو را آوردیم!احسان گفت:دعوا را تمام کنید!حالا که دو نفر به ما اضافه شدند کار ما را حت تر شد!راه می افتیم!و به سوی جنگل حرکت کردند.

به نظر شما در جنگل چه خطراتی تهدیدشان می کند؟جواب را در نظرات بنویسید تا اگر درست بود به شما جوایزی داده شود.

بقیه ی داستان در قسمت بعد.....





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه شانزدهم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

محمود داشت کیک لذیذ می خورد واوگفت:هوم چه خوش مزه است!احسان چپ چپ نگاهش کرد و کفت:دارد چرت و پرت می گوید.ناگهان محمود چشمان خود را باز کرد.تازه یادش افتاد که در کنار بخاری و در حال خوردن غذای لذیذ نیست.بلکه در کوهستان بود.احسان گفت:دارد چرت و پرت می گوید،خدایا،با قبول کردن این محمد ضعیف چه مسءولیت سنگینی را بر عهده گرفتیم.خورشید را نگاه کنید!ساعت باید نزدیک یازده باشد.آقای رستمی پارچچهی مرطوبی را که با آن صورت محمود را خشک کرده بود گفت:الان که بیدار است.ضعیف باشد یا نباشد،مردانه با کوه جنگید!آن قدر جنگید که از حال رفت.سپس ایستاد و همان طور که به پشت منقبض شده اش قوسی می داد دور شد.ممحمود هنوز دراز کشیده بود و به آسمان نگاه می کرد.در بدنش احساس سنگینی می کرد ولی در سرش احساس سبکی.در گوشش صدای زنگ ملایمی می شنید.صورتش می سوخت.سعی کرد بنشیند.آقای احمدی گفت:آرام ،آرام پسر!یک دفعه نباید بلند شد و راه افتاد.بیا این قمقمه را بگیر.و قمقمه ی آب را نزدیک لب او گرفت.محمود با خوشرویی از آب آن خورد.احسان نگاه معنی داری کر و گفت:هر وقت حال تو بهتر شد راه می افتیم و می رویم توی جنگل.آن وقت کیف محمود را نزدیک او کشید و گفت:برای یک بار دیگر نقشه را باز کن تا ببینیم.محمود بدون صدا نقشه را باز کرد.احسان خواست چیزی بگوید ولی احساس خفگی کرد.پلک زد.دوباره پلک زد.نه اشتباه نمی کرد.در اولین جای خالی سفید نقشه،این کلمات ظاهر شده بود:

بگذار دست ها آرام بگیرند و صداها پایین باشند

هم چنان که می روی یک میلیون چشم مراقب تو هستند

راه تو به دری ابریشمی ختم می شود

در آن جا نور و آتش دوستان تو خواهند بود

سپس خود را ببین،همان گونه که دیگران ممکن است ببینند

و چشم ظهر را وام بگیر تا راهت را روشن کنند

به نظر شما منظور از این حرف ها چه بود؟جواب را در نظرات بنویسید تا اگر درست بود به شما جوایزی داده شود.

بقیه ی داستان در قسمت بعد......





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه پانزدهم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

احسان جلو افتاد.بعد گفت:باید با هم بالا برویم.محمود تو بیا پشت من علی تو بیا پشت محمود اقای رستمی شما پشت علی و بعد آقای احمدی.احسان با ارداه ی عجیبی به بالا رفت.محمود که دستش از ترس می لرزید به دنبال او راه افتاد.علی،آقای رستمی وآقای احمدی به دنبال او راه افتادند.احسان دستش را روی سنگ های کلفت و تیز می گذاشت . دائم با خودش فکر می کرد:اگر دستم ا زروی سنگ سر بخورد چه؟اگر سست شوم چه؟و کمی بعد به خودش دلداری می داد که:نه!این طور نمی شود.محمود از بالا رفتن از درخت می ترسید.وقتی به پایین  نگاه می کرد،به او حالت تهوع دست می داد. و حا لا بالا رفتن از کوه!برایش مانند یک کابوس بودخود این وضع محمود به اندازه ای بد بود ولی ترسناک تر از آن این بود که یکی از عضای گروه در اثربی احتیاتی سقوط کند.اگر احسان سر می خوردممکن بود که سنگینی اوبقیه را  تا صخره های دور دست برده و به کام مرگ بکشاند.احسان با بدنی کوفته و دردیکه در تمام ماهیچه ها احساس می کرد،باتلاش بسیار پیش می رفت.وقتی سر انجام به بالای کوه رسید،نفس فس زنان و عرق ریزان،قبل از این که از حال برود،لحظه ای دنیا در نظرش قرمز و شناور شد.

به نظر شما آیا محمود میتواند به راه ادامه دهد؟جواب را در نظرات بنویسید تا اگر درست بود به شما جوایزی داده شود.بقیه ی داستان در قسمت بعد.....





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه نهم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

ساعت ها کنار رود ده راه پیمودندو مدتی بود که دهکده را پشت سر گذاشته بودند.احسان وقتی به عقب نگاه می کرد حتی دیوار های بلند و سنگی آسیاب را هم که بلند ترین ساختمان ده بود را نمی دید.جلوی رویشان کوه مانند دیواری بلند سر بر آورده بود.احسان خیلی خسته بود.کیفی را که با خود داشت روی شانه حمل می کرد.پشت و پاهایش درد می کرد.اما خوب می دانست که باید برود و شکوه ای نکند.خوب نظر خودش بود.پس از مدتی احسان به نقشه اشاره کرد و  گفت:الآن این جاییم می بینید؟مطابق این نشانه های قرمز،ما باید رفتن به کوه را درست از همین جا شروع کنیم.این راه همین طوری بالا می رود تا از غاری که گیاه اول در آن جاست رد می شود تا بالای کوه که درختان شروع می شوند.آن جا.وبعد به انبوه درختان بالا یسر شان اشاره کرد.مدتی بعد احسان گفت:باید از این صخره بالا برویم.آیا شما موافقید.پسر ریش سفید قبلی که اسمش علی بود کفت:بله من هم موافقم.بهتره همین حالا برویم.خوب حالا طناب دست کیست؟محمود کوله اش را باز کرد و گفت:این جاست و آن را به احسان داد.احسان یک پارگی جزئی در طناب دید ولی اهمیت نداد.بعد گفت:طناب ها را به خوتان ببندید.شروع می کنیم.واین صدایی بود که سفر بسیار خطر ناکی را که پیش رو داشتند هشدار می داد

به نظر شما در بالا رفتن از کوه چه خطراتی تهدیدشان می کند؟جواب را در نظرات بنویسید تا اگر درست بود به شما یک جلد کتاب از نویسندگان مشهور داده شود.

بقیه ی داستان در قسمت بعد.....





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه هفتم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

احسان نگاهی به چوب کرد.انگشتانش را از بالا تا پایین روی آن کشید.چوب خوبی بود صاف و کلفت.آنچنان صاف که گویی صیقل داده بودند.فقط یک بر امدگی کوچک و نوک تیز وسطش بود.احسان انگشت شست خود را روی ان کشید.ناگهان برجستگی روی چوب جا به جا شد.زیر شست او به طرف جلو رفت و غشای روی چوب ور آمد.احسان از این که چوب صاف زیر دستش تبدیل به یک ورقه شده بود تعجب کرده بود.با شگفتی برگه را باز کرد و با باز شدن برگه باز هم شگفتی اش شکوفا شد.ان چوب اصلا چوب نبود. یک برگه بود.سطح برگه سفید نبود.نقشه ی کوه بود.و در آن راه ها با رنگ قرمز نشانه گذاری شده بود.احسان به جمع خودشان رفت و گفت:من نقشه ی کوه را دارم!و برگه را در دست محمود داد.محمود با دیدن برگه کر  کر زد زیر خنده وگفت:چه نقشه ای که چیزی توش نیست!احسان با تعجب گفت بده ببینم!و وقتی نقشه دست احسان آمد همه افر د گروه تعجب کر دند چون ارام ارام نقشه در دست احسان ظاهر شد احسان گفت:فقط در دست من ظاهر می شود.محمود با تعجب گفت:راستی این پنج جای خالی روی نقشه چیست؟احسان گفت:نمی دانم ولی دیر یا زود می فهمیم!!!!

به نظر شما ان پنج جای خالی چه بود جواب را در نظرات بنویسید.برنده از طرف سایت ما و سایت:www.thebeststories.mihanblog.com

برنده ی مجموعه ی کامل رمان ها ی روون می شود.بقیه ی داستان در قسمت بعد........





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه پنجم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

احسان به جادوگر گفت:معنی این حرف ها چیست؟جادوگر گفت:خودت بعدا می فهمی!حالا زود تر برو.و یک چوب را به طرف حسان پرت کرد.چوب توی صورت احسان خورد.احسان با تندی به جادوگر گفت:این چه کاری بود که کردی.جادوگر گفت:اون چوب بدردت می خورد.برش دار  ومبرو.احسان از خانه ی جادوگر بیرون رفت.او در آن شب جلسه ای ترتیب داد.مبنی بر این که چه کسانی می خواهند به دنبال زهر جادویی بروند.اولین نفر احسان بود. احسان گفت:دومین نفر چه کسی است.آقای رستمی دست خود را بالا برد و با اراده ی عجیبی پاسخ داد:من هم می آیم.بعد از آن آقای احمدی،محمود و پسر ریش سفید قبلی،که موهایی طلایی داشت و لاغربود نیز برای جست و جو اعلام آمادگی کردند.احسان گفت:فردا موقع طلوع خورشید راه می افتیم.وبعدادامه داد:امیدوار باشید اهالی ده!ما با دست پر باز خواهیم گشت.وبنابراین،پنج نفر با غرور و شکوه خاصی به راه افتادند.

به نظر شما آیا آن ها می توانند زهر جادویی را پیدا کنند؟به برنده مجموعه رمان های روون داده خواهد شد.بقیه ی داستان در قسمت بعد....





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه سوم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

بعد از این که در باز شد آقای رستمی داخل خانه شد.مردم که وحشت کرده بودند خیالشان راحت شد.آقای رستمی گفت:ببخشید!بی موقع که نیامدم!آقای رستمی مردی با موهای نسبتا کچل بود.در دو طرف سرش مو داشت و یک ریش پروفسوری هم بر روی صورتش بود.احسان سخنرانی اش را ادامه داد:خوب حالا ما چه فکری باید به حال ریش سفید بکنیم؟خانم ارستو که فرد سالخورده ای به نظر می آمد،بلند شد و گفت:خوب شرش را بکنیم.احسان گفتکنه!پیر ده فرد خطر نا کی است.اگر هم می خواهیم شرش را بکنیم باید از زهر کوهستان به خوردش بدهیم.خوب،کسی داوطلب است که به کوه برود و آن زهر جادویی را پیدا کنند؟آقای سهرابی بلند شد و گفت:نه ،کوهستان منطقه ی خطر ناکی است،اگر هم می خواهیم به آن جا برویم ،باید به خانه ی جادوگر ده رفته ونقشه ی کوهستان را از او پس بگیریم.چون او خیلی به کوهستان رفته!اهالی ده موافقت کر دند.

خانه ی جادوگر ده چراغی نداشت و بسیار تاریک بود.احسان به جادوگر ده گفت:ببخشید،شما می توانید ما را برای رفتن به کوهستان راهنمایی کنید؟خانمجادوگر ده زنی با چشمان آتشین و خشمناک بود جادوگر به احسان گفت:یک شرط دارد،باید پرنده ی کوهستان را برای من بگیری.احسان که چاره ی دیگری نداشت موافقت کرد.جادوگر لحظه ای به خواب فرو رفت و این کلمات را بر زبان آورد:

پنج قلب سفری را آغاز می کنند....

به پنج طریق قلب ها خواهد شکست

قوی ترین قلب راه را ادامه خواهد داد

زمانی که خواب مرگ است و امید رخت بسته

به آرواره های آتشین ترس نگاه کن

و جواب را سفید و روشن بگیر

آن گاه فکر خانه از سر به در کن

فقط آن زمان است که جست و جوی تو پایان یافته.....

به نظر شما هدف جادو گر از زدن این حرف ها چه بود؟در قسمت نظرات پاسخ خود را بنویسید...خانم جلالیان اولین برنده ی ما بود.شاید شما دومین برنده ی ما باشید.بقیه ی داستان در قسمت بعد......





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه دوم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

احسان سرش را برگرداند و محمود را دید که کر و کر می خندید.احسان به محمود کفت:اصلا شوخی بامزه ای نبود.محمود کفت:به نظرم کاردستی ام توی نمایشگاه کار دستی مدرسه اول بشود.محمود دانش آموز کلاس سوم دبیرستان بود.او کمی چاق بود و دست های تپلی داشت.همچنین مدرسه اش خیلی دور تر از ده بود. بنابر این هر روز باید مسافت زیادی را از خانه تا مدرسه بپیماید.احسان به محمود گفت:می آیی برویم جلسه؟محمود گفت:جلسه؟کدام جلسه؟احسان گفت:مگر خبر نداری؟پیر ده ریش سفید شده!برای همین هم امروز اهالی ده دور هم جمع شدند تا فکری به حال ده بکنند!محمود گفت:برویم.وهر دو راهی جلسه شدند.

در جلسه هیاهویی برپا بود.همه از این که پیر ده ریش سفید شده بود وحشت کرده بودند.احسان در جمع بلند شد و گفت:لطفاساکت!ساکت!همه ی شما می دانید که در این ده رسم است که به وصیت ریش سفید حتما عمل بشود.برای همین هم باید پیر ده را ریش سفید کنیم.اما از طر فی مردم نمی خواهند.در حین حرف زدن های احسان صدای زوزه ی گرگی آ»د.صدایی که بیشتر شبیه انسان بود تا گرگ.مردم وحشت کردند چون می دانستند پیر ده است.آقای سهرابی خودش دیده بود که یک روز  پیر ده بچهی خانم احمدی رو خورده بود.صدای گرگ هر لحظه نز دیک تر میشد!نزدیک. نزدیک تر.تا این که در کلبه ای که در آن جلسه بود بازشد!

به نظر شما آن صدای پیر ده بود؟جواب را در نظرات بنویسید تا اگر درست بود جوایزی به شما داده شود! بقیه ی داستان در قسمت بعد......





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه یکم خردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

پیری بود که در دهی زندگی می کرد.در این روستا یک ریش سفید نیز بود که تقریبا باید غزل خداحافظی را می خوان.او در بستر مرگش و در آخرین نفسش وصیت کرد که پیر ده جای او را بگیرد.پیر ده مردی کهن سال با مو های مجعد و یک دست سفید بود دندان هایی بسیار زرد داشت و مردم از او هراسان بودند.مادر ها و پدر ها برای بچه هایشان داستان پیر ده وحشتناک را تعریف می کنند.این که او چه قدر بد جنس بوده و یک روز کل آب چشمه را سر کشیده است.بنابر این وقتی پیر ده ریش سفید شد مردم وحشت کردند.احسان جوانترین فرد ده که در حدود 19-20 سالش بود و موهایی لخت و یک دست مشکی داشت گفت:نه!اگر پیر ده ریش سفید بشد ما بد بخت می شیم.من خودم هر شب میشنوم که از کلبه اش صدا ها ی وحشت ناک می آید.ما امشب باید جلسه ای تشکیل بدهیم.همه ی مردم ده حرف احسان را تایید کردند.احسان در آن شب می خواست به جلسه برود که در راه دید که دستی خشک با انگشتان لاغر روی شانه هایش است.اوه نه!دست پیرده!

یعنی پیر ده می خواست با احسان چه کار کند؟ادامه ی ماجرا در قسمت بعد...





نوع مطلب : داستان پیر ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو