داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه دوم فروردینماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی

روزی پلنگی وحشی به دهكده حمله كرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شكار

پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند.

اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شكارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریك شد و یكی از جوانان دهكده با اظهار اینكه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاكم كرد.

شیوانا با خوشحالی گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسیده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچیان نشان داد و با زخمی كردن جوانی كه به شدت می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد.

یكی از جوانان از شیوانا پرسید:”چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی كنید؟ در حالی كه شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟

شیوانا گفت:

ترس جوان و باور او كه پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست ناپذیر حس كند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند. پلنگ اگر می دانست كه در تیم شكارچیان كسانی حضور دارند كه از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها : داستان، داستان پلنگ، داستان کوتاه، داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه یکم فروردینماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت :
شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم
روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند
تو به دنبال مردگانت هستی ؟!...

بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد !!!





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها : داستان، خیام، داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی، زندگی نامه ی خیام،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه یکم فروردینماه سال 1392 :: نویسنده : محمد مهدوی
دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم،
پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟
و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد :

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.
-----------------------------------------------
نقل از یك سبزی فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزیها را یادداشت می كرد اما خرید نمی كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمی پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسی كه هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟ وی گفت : خیر، من دكتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آنها را برای بیماران خودم تجویز كنم .
------------------------------------------------
روزی مردی از دكتر سئوال می كند: شما چرا با این سن و خستگی ناشی از كار از موتور سیكلت استفاده می كنید؟ دكتر در جواب می گوید :منزل مریضهایی كه من به عیادتشان می روم آنقدر پیچ در پیچ است و كوچه های تنگ دارد كه هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور كند، بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم .
-------------------------------------------------
آری این اوج عزت انسانی است ، طوری زندگی كند كه حتی نام خود را هم به فراموشی بسپارد و بحدی در خدمت مردم و البته برای رضای خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شیخ بیش از اینكه دكتر باشد معلمی بود كه اخلاق همراه با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مكتبش آموزش داد.




نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها : داستان، دکتر شیخ، داستان های بسیار زیبا، محمد مهدوی،
لینک های مرتبط :




سه شنبه یکم فروردینماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد .
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند
گوسفند را برای عیادت کننده گان سربریدند
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد.......





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد
 کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت
 که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته
 او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر
کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد
 که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش
 آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى
 دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى
بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره
قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون
تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به
 علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.


معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد
و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى
 دارد. "رضایت کامل".


معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى
است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر
 مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.


معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار
گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى
پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه
 تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.


معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها
 کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى
در کلاس خوابش می برد


خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که
 دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم
بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ
کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل
 یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم
 تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک
 دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش
 مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا
خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى
دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به
خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه
 صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او
گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید


خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى
 دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار
 تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به
همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او
هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم
تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى
 محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین
معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.


شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را
تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى
هستید که در تمام عمرم داشته ام.


چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با
وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه
عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران
 زندگیش بوده است.


چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از
 دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم
 تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در
پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.


ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با
دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال
پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در
کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم
تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى
خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده
بود خرید و روز عروسى به خودش زد.


تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در
 گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که
باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر
این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.


خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این
 تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با
من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.


بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است
 و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.

گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد،

شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !

بیل گیتس در جواب گفت: اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:

"توله های فروشی"

چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد واز او خواست تا توله ها را به او نشان دهد مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپهای پشمی کوچولو بودند پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت پسر کوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:

"اون توله چشه؟ "

مغازه دار توضیح داد که اون توله:

از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود:

اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همین جوری خواهد لنگید

پسر کوچولو گفت من همونو می خوام. مغازه دار موافقت نکرد ...

اما پسر کوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پای چپش رو که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود به مغازه دار نشون داد و گفت:

من خودم خوب نمی تونم بدوم

این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو درک کنه ...


ما می توانیم همیدیگر را درک کنیم.....




نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشکلم خودم رو از بالای ساختمان ده طبقه پرت کنم پایین

طبقه دهم زوجی رو دیدم که با عصبانیت با هم جر و بحث و دعوا می کردند. اونها زندگی رو برای هم جهنم کرده بودند.

طبقه نهم معلول ناتوانی رو دیدم که قبلا راننده ماشینهای مسابقه ای بود و بر اثر تصادف قطع نخاع شده بود. اون به جامهای قهرمانیش نگاه می کرد و مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

طبقه هشتم مردی رو دیدم که همسرش رو در یک تصادف از دست داده بود و غمگین

طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

طبقه پنجم آقایی رو دیدم که کلیه هاش رو از دست داده بود و باید با رنج زیاد و طاقت فرسا دیالیز می شد ... خدای من اون حتی پولی نداشت تا ...

طبقه چهارم دختری با استعداد و غمگینی رو دیدیم که برای تامین مخارج زندگی خودش و خونواده اش مجبور شده بود دست از تحصیل برداره و کارکنه

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد . اون همسرش رو سالها بود که از دست داده بود و تنها دلخوشی اش بچه ها و نوه هاش بودند که خیلی دیر به دیر سری بهش می زدند.

طبقه دوم زنی رو دیدم که همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود می خورد

قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم

الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم. کاش خدا شانس دیگری به من می داد ... ولی افسوس ...

همه اون آدم هایی که دیدم الان دارند به من نگاه می کنند و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستند .

خوشبختانه من روی یک کامیون حمل زباله فرود اومدم و طوریم نشد. هرچند لباسم کمی کثیف شده اما ذهنم پاکیزه و پاک شد. خدایا شکرت که زندگی دوباره ای به من دادی . من دوباره برمی خیزم چون ...

من خوشبخت ترین انسانم ...

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامی هم که باشه مغرور نباشه.

این داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستید و بهشون یاد آوری کنید که زندگی با مشکلاتش زیباست و واقعا ارزشمند .

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
پادشاهی كه یك كشور بزرگ را حكومت می كرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست.روزی پادشاه در كاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی كه از آشپزخانه عبور می كرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یك آشپز شد كه روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .

پادشاه بسیار تعجب كرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یك آشپز هستم . تلاش می كنم تا همسر و بچه ام را شاد كنم .

ما خانه حصیری تهیه كرده ایم و به اندازه كافی خوراك و پوشاك داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم . پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت كرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است كه مرد خوشبینی است .

پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟ نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید كه گروه ۹۹ چیست ، باید چند كار انجام دهید : یك كیسه با ۹۹ سكه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید كه گروه ۹۹ چیست .

پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یك كیسه با ۹۹ سكه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .

آشپز پس از انجام كارها به خانه باز گشت و در مقابل در كیسه را دید . با تعجب كیسه را به اتاق برد و باز كرد . با دیدن سكه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سكه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد . ۹۹ سكه ؟ آشپز فكر كرد اشتباهی رخ داده است .

بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سكه بود . او تعجب كرد كه چرا تنها ۹۹ سكه است و ۱۰۰ سكه نیست . فكر كرد كه یك سكه دیگر كجاست ؟ شروع به جستجوی سكه صدم كرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو كرد . اما خسته و كوفته و ناامید به این كار خاتمه داد .

آشپز بسیار دل شكسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش كند تا یك سكه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یكصد سكه طلا برساند .

تا دیروقت كار كرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد كرد كه چرا وی را بیدار نكرده اند .

آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان كار می كرد .

پادشاه نمی دانست كه چرا این كیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .

نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درامد . اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان كار می كنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یكصد " سكه را از آن خود كنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه ۹۹ نامیده می شوند .

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
پسربچه گفت: «گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد گفت: «از دست من هم.»

پسربچه در گوشی گفت: «و شلوارمو خیس می کنم.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همین طور.»

پسربچه گفت: «واغلب گریه می کنم.»

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان دادو

پسربچه گفت: «وازهمه بدتر انگار بزرگ ترها به من علاقه ای ندارند.»

و پسربچه دست پرچین و چروک پیرمردی را احساس کرد که می گفت: «منظورت را خوب می فهمم.»

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
یكی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش

به ایتالیا اعزام و در یكی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود

از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری كه از او مراقبت می كند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می كند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی كنجكاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی داری؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی كه بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می كند كه اگر ممكن است عكسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه كند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی كه جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، كنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند كه با یك دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ...

باقی اش را دیگر حدس بزنید!

------

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مركز كشور ایتالیا كه فاصله ای حدود ششصد كیلومتر دارد رفت، تا از یك جانباز جنگی ایرانی كه خواستار عكس یادگاری اوست، عیادت كند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید كه چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یك جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
جوان موبایلش را جلوی صورتش گرفته بود و لب خندی بر لبانش نشسته بود. پیرمرد از کنارش رد شد و گفت" پسرم؛ امشب که شب قدر است حیف است. امشب را با اس ام اس و بازی های دنیایی خرابش نکن."

جوان "چشم"ی گفت و تشکر کرد. پیرمرد که رفت , ادامه ی دعا را از توی گوشی خواند.

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
روزی شخصی با دوستش داشت درد دل میكرد و می گفت :

كار خدا را میبینی ! فلان كار مرا درست نمیكند و فلان چیز را به من نمی دهد و بعضی ها فلان برچ را دارند و........

در همین هنگام ؛‌ پسر این شخص آمد و به پدرش گفت :

بابا ! برام موتور میخری ؟

این شخص به پسرش گفت :

صبر كن ! صبر كن تا بزرگ شوی ! گواهینامه بگیری ! اونوقت قول میدم برات بگیرم ؛ تو الآن كوچكی و برات زوده ؛ یك موقع تصادف میكنی و به كسی میزنی وگواهینامه هم نداری و..... بلآخره برات خیلی خطر داره ! پسرش با ناراحتی رفت !!!!!

دوستش رو به این شخص كرد وگفت :

تو چرا برای فرزندت موتور نمی خری ؟

آن شخص گفت : من كه دشمنش نیستم و دوستش دارم و بچه و به موقع براش میخرم .

دوستش گفت : پس خداوند كه دانای جهان است ؛ با تو رفتاری میكند كه تو با بچه ات میكنی ؛ زیرا تو را دوست دارد پس صبر كن !!! و اگر فرزند تو برایت مهم نباشد و در كودكی موتور را بدست آورد در حقیقت خطرات در كمینش است ؛ ولی باز دوستانش نسبت به او حسا د ت میكنند كه :

خدایا ! چرا بچه فلانی موتور دارد و ما نداریم ...




نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه بیست و هفتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
در یک گاردن مهمانی خانم ژولی پایش به سنگی خورد
و با بشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین
خوردنش کفش جدیدش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود.
دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی
نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد.
مهماندار بشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد....
خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند
و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت.

چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در
گاردن مهمانی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که
ژولی را به بیمارستان برده اند.
خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان
فوت کرد و پزشکان علت مرگ را سکته مغزی
تشخیص دادند.

چند لحظه از وقت خود را به مطالبی که در پی
می آیند معطوف کنید، شاید روزی شما با چنین اتفاقی
برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید

یک متخصص اعصاب (نرولوگ ) می گوید:
بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزی
رگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده را
در زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانند
امکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیار
زیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه
بود و این عمل بسیار ساده است.


پزشک متخصص می گوید مهمترین وظیفه تشخیص
حادثه خون ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از
سه ساعت باید شخص را به پزشک رساند.


متخصص می گوید یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی می تواند با سه سئوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن مهمانی یک نفر سئوالهای زیر را از ژولی کرده بود حتما" ژولی اکنون زنده بود..

1 ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید بخندد.

2 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.

3 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند.
مثلا" بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می درخشد.


اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد باید فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان منتقل کرده و به مسئول مربوطه عدم اجرای یک یا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در جریان گذارد.




نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه بیست و هفتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک
فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى
کند!!!
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است!
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما
می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد یا نه؟!!
********
1.راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست!!!
2.در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق
هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی !!!
3.همه راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست...




نوع مطلب : داستان های ویژه ی نوروزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو