داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه پانزدهم اردیبهشتماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین

از ترس به خود می لرزید و بعد از چند لحظه گفت:
-
این پول ها را از کجا آوردی؟
تانیا جواب نداد و ساکت ماند . مارباخ با عصبانیت گفت: این همان پول هایی نیست که از مغازه تابلو

فروشی دزدیده ای؟

تانیا دیگر طاقت نیاورد . سر خود را بین دو دست گرفت و شروع به گریه کرد و بعد از چند لحظه گفت
:
-
من واقعا متاسفم .اما من دزدی نکردم . بلکه من و کارولین با هم دزد را کشتیم و الان هم واقعا متاسفم
آقای مارباخ با تعجب به حرف های او گوش کرد . او اصلا تصور نمی کرد که این دو تا دختر بچه توانسته

باشند دزدی را از پای در آورند . به همین خاطر گفت:من اصلا باور نمی کنم شما دو تاوروجک از عهده

چنین کاری برآمده باشید . اما چاره ای نیست . اول باید این پول را برای صاحب مغازه تابلو فروشی

بفرستیم و بعد هم موضوع را به پلیس بگوییم . مطمئنم پلیس شما را به خاطر این کار مجازات نخواهد کرد
.
ساعتی بعد آقای مارباخ تانیا و کارولین وارد اتاق کارگاه شدند . اما کمی قبل از آن٬ کاراگاه پرونده قتل

فلیکس را نزد دادستان فرستاد و روی آن یادداشتی گذاشته و و تقاضا کرده بود که چون قاتل در حادثه

رانندگی کشته شده پرونده بایگانی شود
.
کاراگاه بعد از شنیدن اعترافات آن ها خیلی ناراحت شد و گفت:من مطمئن بودم که فلیکس به دست

زیپ به قتل رسیده است . این اولین بار است که من چنین اشتباه فاحشی می کنم و باید به اشتباهم

اعتراف کنم و پرونده ی جدیدی تشکیل دهم . البته مطمئن هستم با شهادتی که تانیا خواهد داد مبنی

بر این که دزد قصد کشتن او را داشته و کارولین از این کار جلوگیری کرده ٬ حتما کارولین تبرئه خواهد شد





نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی

مارباخ سخت به فکر فرو رفت و بالاخره تصمیم گرفت آزمایش را از خانواده اش شروع کند و به همین جهت
سر میز شام به همسر خود گفت
- راستی!اگر فردا سمپاش ها آمدند پول آن ها را نقد بپرداز . می توانی از گاوصندوق من که
۱۱۰۰ مارک
پول نقد در آن است پول برداری.
مارباخ بعد از گفتن این جملات همسر و دخترش را زیر چشمی در نظر گرفت . تانیا بعد از شنیدن این
حرف ناراحت شد . کمی با سوپ خود بازی کرد و بعد ناگهان برخاست و عذرخواهی کرد و رفت !خانم
مارباخ اما آرام پرسید:
- چرا پول سمپاشی ها را نقد بدهیم ؟ ما که هیچ وقت این کار را نمی کردیم؟
شوهرش که ذیگر علاقه ای به ادامه این بحث نداشت و به آن چه می خواست رسیده بود گفت:
- بسیار خب!هر طور صلاح میدانی عمل کن !
بعد از چند دقیقه او از پشت میز شام بلند شد و به اتاق کار خود رفت و در گاو صندوق دیواری را باز کرد .
اما دیگر از آن
۷۰۰ مارک اضافه خبری نبود.یک نفر آن را برداشته بود و همان ۱۱۰۰ مارک گاوصندوق
بود . مارباخ آهسته و به سرعت پله ها را بالا رفت و سرزده وارد اتاق دخترش شد . تانیا که غافلگیر شده
بود چیزهایی را که در دست داشت با عجله زیر بالش گذاشت . اما آقای مارباخ متوجه شد و دست در
زیر بالش کرد و اسکناس ها را از زیر آن درآورد . او که تصور میکرد دخترش این پول ها را سرقت کرده از
ترس به خود می لرزید و بعد از چند لحظه گفت ...





نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه سوم فروردینماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
اگر چه آلت قتل فلیکس به دست نیامد اما کارگاه باخمن مطمئن بود که زیپ بعد از مشاجره
ای که با فلیکس داشت او را غافلگیر کرده و با ضربه ای که به سرش آورده او را کشته . پزشک قانونی
هم مرگ فلیکس را بر اثر ضربه جسم سنگین به سرش تشخیص داد . تحقیقات پلیس هم چنان ادامه
داشت . روز بعد کاراگاه باخمن با خبر شد که به یکی از مغازه های تابلو روشی خیابان گوته دستبرد زده
اند و از صندوق آن مغازه حدود هفتصد مارک به سرقت رفته است .از تحقیقاتی که ماموران مغازه انجام
دادند به این نتیجه رسیدند که سرقت ظاهرا کار فلیکس بوده است . اما سوال این جا بود که ۷۰۰ مارک
مسروقه در جیب او نبود ٬ در حالی که سرقت در همان شبی اتفاق افتاده بود که فلیکس به قتل رسیده
بود و ظاهرا بین سرقت و قتل ٬ دو سه ساعتی بیشتر فاصله نبود و به این ترتیب فلیکس نمی توانسته
آن پول را خرج کرده باشد.
کاراگاه باخمن مدت ها در فکر آن بود که این پول چه شده و بالاخره به این نتیجه رسید که زیپ بعد از آن
که فلیکس را غافلگیر کرده و او را به قتل رسانده ۷۰۰ مارک پول مسروقه را هم از جیب او برداشته
است.
در خانه شماره ۲۰ خیابان گوته یعنی نزدیک مغازه تابلو فروشی که در آ جا به صندوق پول دستبرد زده
بودند آقای مارباخ بازرگان معروف الماس و برلیان که در حقیقت پدر تانیا بود در گاو صندوق خود را باز کرد تا
گردنبند زمردی را که قرار بود فردا به همسر خود هدیه بدهد یک بار دیگر تماشا کند و خوب ببیند که عیب
و نقصی نداشته باشد .
آقای مارباخ در حالی که گردنبند زمرد را با دقت در جای خود قرار می داد بار دبگر موجودی گاوصندوق خود
را شمرد و با تعجب متوجه شد که ۷۰۰ مارک اضافه تر از پولی که خودش در گاو صندوق قرار داده بود
موجودی دارد . او خیلی تعجب کرد . یعنی این ۷۰۰ مارک از کجا آمده و چه کسی آن را در گاو صندوق
گذاشته بود ؟ او ناگهان به یاد آورد که در روزنامه ها خوانده که ۷۰۰ مارک از یک مغازه تابلو فروشی به
سرقت رفته . مهم این بود که آن مغازه نزدیک خانه او بود . به علاوه جسد سارق راوقتی یافتند ۷۰۰ مارک
در جیب او نبود و ظاهرا آن را برداشته بودند . آیا میان این ۷۰۰ مارک گمشده و ۷۰۰ مارک گاوصندوق
او ارتباطی وجود داشت ؟ در این صورت چه کسی ممکن است ۷۰۰ مارک را در گاو صندوق او گذاشته
باشد؟





نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه دوم فروردینماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
تانیا ساکت بود و نمی دانست چه بگوید . کارولین بدون توجه به تانیا مشغول جست و جوی جیب های
کت و شلوار دزد شد . از یکی از جیب های دزد یک دسته اسکناس و یک گردنبند زمرد بیرون آورد . تانیا

که از شدت ترس می لرزید با دیدن اسکناس و گردنبند زمرد گفت : این گردنبند زمرد در گاو صندوق پدرم
بود . پدرم می خواست پس فردا به مناسبت روز تولد مادرم به او هدیه بدهد .

کارولین شانه های تانیا را گرفته و تکان داد و گفت : تانیا آرام و قوی باش ، این جسد را باید از این جا
بیرون برد و تو هم باید به من کمک کنی . ممکن است این پول ها هم مال پدرت باشد .
تانیا جواب مثبت داد و گفت
ـ بله!پدرم همیشه حدود هزار مارک پول نقد در گاو صندوق خانه دارد.
به هر حال آن ها اول جسد دزد را از اتاق به داخل صندوق عقب اتومبیل بردند . بقیه کار ها هم به اتفاق
انجام دادند . اول با دقت در خانه شروع به جست و جو کردند تا ببیند که از دستبرد دزد چه اثری در آن جا

باقی مانده است .خوش بختانه دزد هیچ گونه اثری از خود به جای نگذاشته بودند. او از در عقب وارد
خانه شده و چون کفش لاستیکی به پا داشت اثری از جای کفش او روی فرش ها باقی نمانده بود . در
گاو صندوق را هم با مهارت طوری باز کرده بود که به آن آسیبی نرسد . کارولین و تانیا بسته اسکناس را
شمردند و با گردنبند زمرد در جای خود گذاشتند و در گاو صندوق را بستند . به این ترتیب همه چیز مرتب
و سر جای خود بود و کسی اصلا تصور نمی کرد دزدی وارد خانه شده باشد که به قتل رسیده باشد ....
روز بعد ماموران پلیس جسد مردی را کنار چنگل یافتند و بعد از آن که کاراگاه باخمن جسد را معاینه کرد او
را شناخت . جسد متعلق به مردی به نام فلیکس بود که از دزدان با سابقه به شمار می رفت و ۲۱
مرتبه سرقت و محکومیت داشت . با تحقیقات پلیس مشخص شد که شب قبل از قتل فلیکس مقتول با
یکی دیگر از جنایتکاران با سابقه به نام زیپ دعوا و کتک کاری داشته و آن ها همدیگر را تهدید به انتقام
کرده بودند . ماموران به سرعت به سراغ زیپ رفتند تا از او بازجویی کنند ، اما قبل از رسیدن آن ها زیپ
طی یک حادثه رانندگی کشته شده و جسدش در سردخانه بود و به این ترتیب تحقیقات پلیس به مانع
برخورد کرد .





نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
تانیا ساکت بود و نمی دانست چه بگوید . کارولین بدون توجه به تانیا مشغول جست و جوی جیب های
کت و شلوار دزد شد . از یکی از جیب های دزد یک دسته اسکناس و یک گردنبند زمرد بیرون آورد . تانیا
که از شدت ترس می لرزید با دیدن اسکناس و گردنبند زمرد گفت : این گردنبند زمرد در گاو صندوق پدرم
بود . پدرم می خواست پس فردا به مناسبت روز تولد مادرم به او هدیه بدهد .
کارولین شانه های تانیا را گرفته و تکان داد و گفت : تانیا آرام و قوی باش ، این جسد را باید از این جا
بیرون برد و تو هم باید به من کمک کنی . ممکن است این پول ها هم مال پدرت باشد .
تانیا جواب مثبت داد و گفت
ـ بله!پدرم همیشه حدود هزار مارک پول نقد در گاو صندوق خانه دارد.
به هر حال آن ها اول جسد دزد را از اتاق به داخل صندوق عقب اتومبیل بردند . بقیه کار ها هم به اتفاق
انجام دادند . اول با دقت در خانه شروع به جست و جو کردند تا ببیند که از دستبرد دزد چه اثری در آن جا
باقی مانده است .خوش بختانه دزد هیچ گونه اثری از خود به جای نگذاشته بودند. او از در عقب وارد
خانه شده و چون کفش لاستیکی به پا داشت اثری از جای کفش او روی فرش ها باقی نمانده بود . در
گاو صندوق را هم با مهارت طوری باز کرده بود که به آن آسیبی نرسد . کارولین و تانیا بسته اسکناس را
شمردند و با گردنبند زمرد در جای خود گذاشتند و در گاو صندوق را بستند . به این ترتیب همه چیز مرتب
و سر جای خود بود و کسی اصلا تصور نمی کرد دزدی وارد خانه شده باشد که به قتل رسیده باشد ....
روز بعد ماموران پلیس جسد مردی را کنار چنگل یافتند و بعد از آن که کاراگاه باخمن جسد را معاینه کرد او
را شناخت . جسد متعلق به مردی به نام فلیکس بود که از دزدان با سابقه به شمار می رفت و ۲۱

مرتبه سرقت و محکومیت داشت . با تحقیقات پلیس مشخص شد که شب قبل از قتل فلیکس مقتول با

یکی دیگر از جنایتکاران با سابقه به نام زیپ دعوا و کتک کاری داشته و آن ها همدیگر را تهدید به انتقام
کرده بودند . ماموران به سرعت به سراغ زیپ رفتند تا از او بازجویی کنند ، اما قبل از رسیدن آن ها زیپ
طی یک حادثه رانندگی کشته شده و جسدش در سردخانه بود و به این ترتیب تحقیقات پلیس به مانع
برخورد کرد .




نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
آن ها هر دو نفس ها را در سینه حبس کردند و گوش دادند . این بار هر دو صدای آهسته ای را شنیدند .
کارولین از روی تخت بلند شد و گوش خود را به سوراخ کلید چسباند تا خوب صدا را بشنود . بعد به

سمت تخت خواب برگشت و آهسته گفت : مثل این که دزدی واردخانه شده و مشغول جمع آوری وسایل
است !
تانیا که به شدت ترسیده بود ، گفت:ممکن است او مسلح باشد . حالا چه کار کنیم؟ کارولین به طرف
تلفن رفت تا از پلیس کمک بگیرد . اما تانیا دست او را گرفت و گفت:به تلفن دست نزن ! اگر از این جا
شماره بگیری،تلفن داخل سالن هم شروع به شماره گیری می کند و دزد بلافاصله متوجه موضوع می
شود . کاورلین آهسته گفت : تو همان جا بمان ! من میخواهم ....
او دیگر نتوانست جمله ی خود را تمام کند زیرا برای چند لحظه نور چراغ قوه ای را پشت در اتاق دید و
صدای پا او را هم روی پله ها شنید . کارولین به سرعت خود را پشت در اتاق مخفی کرد . در همین
لحظه در باز شد و کارولین صدای نفس های یک مرد را شنید و پس از آن چراغ قوه روشن شد و نور آن به
چهره وحشت زده تانیا که روی تخت نیم خیز شده بود ، افتاد . کارولین آن مرد را موقعی که کاملا به تخت
خواب کارولین نزدیک شده بود ، دید.مرد ناشناس خطاب به تانیا که زبانش از ترس بند آمده بود گفت :
به به یک شاهد کوچولو !تجربه می گوید حتی یک شاهد کوچولو هم خطرناک است!
ناشناس می خواست به سمت تانیا برود که ناگهان ضربه ی محکمی به سرش خورد!مرد ناشناس حتی
فرصت نکرد تا فریاد بزند . کارولین به راحتی نفس کشید و مچ دست خود را که به شدت درد گرفته بود
ماساژ داد.او با مجسمه مرمری کنار اتاق چنان بر سر دزد کوبیده بود که دست خودش آسیب دید .
مرد ناشناس با این ضربه به زمین افتاده بود و کوچک ترین حرکتی نمیکرد . کارولین به سرعت پرده های
اتاق خواب را کشید و کم نور ترین لامپ را روشن کرد که نور چراغ از بیرون دیده نشود . تانیا که دهانش
از شدت وحشت و تعجب باز مانده بود ،حرکات کارولین را نگاه می کرد و دید که او روی جسد خم شد و
نبض او را گرفت . بعد هم گوش خود را روی قلبش گذاشت و سپس آهسته سر خود را بلند کرد و گفت :
او مرده !




نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
کمی از نیمه شب گذشته بود . تانیا مارباخ روی تخت خود دراز کشیده بود که صدای آهسته ای از طبقه
پائین به گوش رسید . او احتمال داد شاید پدر و مادرش از میهمانی برگشته اند . خوب گوش داد تا
مطمئن شود اما هر چه گوش داد دیگر صدایی به گوشش نرسید . با خود گفت : حتما دیوانه و خیالاتی
شده ام اگر آن ها می آمدند ، من صدای اتومبیل آن ها را می شنیدم اما هیچ صدایی به گوشم نرسید .
چند لحظه بعد دوباره صدایی از طبقه پایین به گوشش رسید . این بار صدا کاملا واضح و روشن بود . او با
وحشت زیاد از جای خود پرید . اشتباه نمی کرد حتما کسی در طبقه پایین مشغول کاری بود . او با
وحشت زیاد کارولین را از خواب بیدار کرد . کارولین دختر باغبان آن ها بود . تانیا علیرغم مخالفت والدینش
با کارولین صمیمی بود و او را مثل خواهر نداشته اش دوست داشت،به همین خاطر اغلب روز ها و شب
هایی که پدر و مادرش در خانه نبودند او را به ساختمان می آورد و با هم به تمرین پیانو یا درس هایشان
می پرداختند . آن شب هم وقتی تانیا مطمئن شد تا دیروقت به خانه بر نمی گردند ، کارولین را برای
شام دعوت کرد . آن ها بعد از تمرین درس هایشان ، کمی پیانو نواختند و بعد هر دو از شدت خستگی به
خواب رفتند.





نوع مطلب : داستان سارق و قاتل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic