داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه بیست و نهم اردیبهشتماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
نویسنده مهدی صابری ، نویسنده ی برتر موسسه ی انتشاراتی شیرین
آن واقعه عجیب در روز روشن افتاد.در حالی که عده ای در خیابان عبور می کردند.صبح
روزی که هلن میخواست از مونیخ به پاریس پرواز کند.میخاییل ولوف شوهر هلن تصمیم گرفته
بود کار را یکسره کند و در حقیقت به دوران ریاست و حکم فرمایی هلن پایان دهد او با خود می
گفت امروز دیگر آخرین روزی است که هلن می تواند رییس بازی در بیاورد . میخاییل دیگر به
ستوه آمده بود از بس هلن به او دستور داده و ناچار شده بود که این دستور را اطاعت کند،دیگر
تحمل نداشت که باز هم ریاست قسمت کوچکی از موسسه هلن همسر خود را عهده دار باشد و
زیر دست او کار کند و حالا می خواست خود را خلاص کند. او این نقشه را موقعی کشید که با
مارلی وریر برخورد کرد.مارلی زنی بود درست هم سن و سال هلن . ازنظر شکل و قد و
قواره هم کاملا شبیه بود.میخاییل پس از آن که نگاهی به اطراف خود انداخت وارد پارکینگ شد
و با انگشت خود سه بار به شیشه آن اتومبیل زد . این یک علامت و نشانه بود که قبلا با مارلی
گذاشته بود . طولی نکشید که هیکل زنی در داخل اوتومبیل به حرکت در آمد . اوکه کف اتومبیل
دراز کشیده بود آهسته بلند شد و سرش از پشت شیشه اتومبیل دیده شد .
میخاییل با دیدن او سری تکان داد و بدون معطلی از پارکینگ وارد خانه شد ، چمدان های
همسرش بسته و آماده کنار در بود . کیف دستی او هم در کنار چمدان ها قرار داشت . ظاهرا
همه چیز آماده بود تا به سمت پاریس پرواز کند . میخاییل در کیف دستی او را باز کرد و بعد از
جست و جوی مختصری گذرنامه و بلیط هواپیما را پیدا کرد و آن را برداشت. گذرنامه و بلیط
هواپیما هر دو با نام هلن دولو صادر شده بود . اما زن دیگری به نام مارلی وریر که شبیه هلن
بود باید طبق نقشه میخاییل به جای هلن مسافرت میکرد و از این گذرنامه و بلیط هواپیما استفاده
می کرد و چون فوق العاده شبیه هلن بود کسی متوجه نمی شد که گذرنامه و بلیط متعلق به او
نیست .





نوع مطلب : داستان زنی که دوبار مرد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو