داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
آرش به هر زحمتی بود آن روز را به پایان رساند و وقتی که داشت به خانه بر می گشت دید که چند خودروی پلیس جلوی در پارک است.او سریع و بی درنگ راه خود را کج کرد.نمی دانست که به کجا می رود فقط همین طور می رفت.بعد از دو سه ساعت رانندگی درست در لحظه ای که آرش در اتوبانی بود بنزین پرایدش تمام شد.و بعد سریع یه اتومبیل از پشت به او کوبید و ماشین او تا چند متر جلوتر پرتاب شد.راننده ی ماشین عقبی با تندی از خودروی خود بیرون آمد و با پرخاشگری گفت:آخه جوون ابله کی به تو گواهینامه داده.چرا وسط اتوبان ترمز می کنی.شانس آوردی که تو لاین سرعت نبودی و الا الان مرده بودی.نگاه کن،نگاه کن ببین چه بلایی سر ماشین نازنینم اومد.بزار بگم افسر بیاد تا پولش رو از حلقومت بیرون بکشم.آرش با ضجه و التماس به راننده گفت:خواهش می کنم.خواهش می کنم به افسر نگو.من...من...خودم بعدا پولش رو به تو می دم.راننده آرش را به طرفی هل داد و درست در همان لحظه کسی از آن سوی موبایل جواب داد:110بفرمایید
سوال داستان چهارم تور تابستانی:
به چه دلیل آرش وقتی ماموران پلیس را دید فرار کرد؟
به بهترین نظر شارژ بیست هزار ریالی اهداد خواهد شد
فرصت شرکت در مسابقه 1 مرداد 1391
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب : تور تابستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
وقتی به خانه رسید سریع به صاحب کارش زنگ زد.صاحب کار گوشی را برداشت و آرش گفت:سلام آقا یزدان.ببخشید امروزم یه کار مهمی پیش آمده نمی تونم بیام.یزدان که صاحب کار آرش بود با تندی جواب داد:یا امروز میای یا دیگه پایت را اینجا نمی گذاری.و بعد تلفن را قطع کرد.آرش واقعا گیج بود.ولی نباید کارش را از دست می داد وگر نه پدرش زنده زنده اورا آتش می زد.چون برای این که کار پیدا کردن برای یه بچه ی پشت کنکوری که سه سال است دانشگاه قبول نشده خیلی سخت است و پدر او مجبور شده بود که به این آن رو بیاندازد تا یه کاری برای او جور کند که البته صاحب کارش هم اصلا از کارش راضی نیست و کلا فکر کس دیگری است.به هر حال آرش دوباره سوار پرایدش شد و با حالتی پریشان به سمت محل کارش رفت
سوال داستان سوم تور تابستانی:
چرا آرش نمی خواست به محل کارش برود؟
به بهترین نظر شارژ بیست هزار ریالی اهداد خواهد شد
فرصت شرکت در مسابقه 26 تیر 1391
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب : تور تابستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه هجدهم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
چند لحظه مات و مبهوت مانده بود تا بعد از چند ثانیه به هوش آمد و با خود گفت:نه....من باید به صحنه برگرم و پسر بچه را به بیمارستان ببرم.و سریع دور زد.وقتی که به صحنه جرم رسید دید مردم زیادی دور پسر بچه را گرفته اند.او ماشین خود را کمی دور تر از صحنه جرم پارک کرد و به جمع کسانی که دور تا دور کودک حلقه بسته بودند اضافه شد.یکی از افرادی که آن جا بود پرسید:کدام آدم وحشی به این بدبخت زده؟یکی دیگر از افراد گفت:یک پراید سفید بود.متاسفانه نتوانستم قیافه اش را ببینم.انگار خواب بود.به این پسر بچه زد و فشنگ فرار کرد.و رو کرد به آرش و گفت:آقا شما چهره ی راننده را دیدید؟آرش که هول شده بود گفت:ن ن ن نه!راستی چه شکلی بود؟مرد گفت:آقا اصلا حواست این جا است یا نه؟من همین الآن همین سوال رو از شما پرسیدم!آرش گفت:بله بله.خیلی ممنون.و مثل دیوانه ها به سمت ماشین خود دوید و سریع سوار ماشین شد و به سمت خانه رفت.
سوال داستان دوم تور تابستانی:
چرا آرش کمی دیر به صحنه بازگشت؟
به بهترین نظر شارژ بیست هزار ریالی اهداد خواهد شد
فرصت شرکت در مسابقه 20 تیر 1391
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب : تور تابستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه شانزدهم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
صبح روز شنبه بود و آرش با صدای زنگ موبایل خود بلند شد و ناله کرد:اه نه!باز هم یک صبح لعنتی دیگه شروع شد و باید به سر کار بروم.او همان طور که خواب در چشم هایش موج می زد بلند شد و دست و صورت خود راشست و صبحانه خورده نخورده سوار پرایدش شد که به سر کار برود.او امروز دمپایی پوشیده بود و با سر و وضع نا مرتبی به سر کار می رفت.همین طور که در حال رانندگی بود برای موبایلش اس ام اسی آمد که از طرف صاحب کارش بود:امروز زود بیا که خیلی کار داریم.آرش با حالت بسیار بدی یک مشت روی فرمان کوبید و با خود گفت:وای!این کار دیگر دارد پدر ما را در می آورد!و بعد یک خمیازه  بلند کشید که چشمانش بسته شد.در حال خمیازه کشیدن بود که صدای مهیبی شنید.سریع ترمز کرد و از ماشین پیاده شد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.وقتی که از ماشین پیاده شد سر جای خود میخکوب شد.پسر بچه ای روی زمین افتاده و گویی در استخر خون در حال غرق شدن است.آرش بدون این که حتی لحظه ای درنگ کند سوار اتومبیل خود شد و فرار را بر قرار ترجیح داد.او وقتی به طور کامل از محل جنایت دور شد اتومبیل خود را کنار زد و چند لحظه به فرمان خیره شد.آرش!؟قاتل!؟
سوال داستان اول تور تابستانی:
برای چه آرش از محل قتل فرار کرد؟
به بهترین نظر شارژ بیست هزار ریالی اهداد خواهد شد
فرصت شرکت در مسابقه 18 تیر 1391
داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما




نوع مطلب : تور تابستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه شانزدهم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی

تور تابستانی داستان های بسیار زیبا از امروز شروع خوهد شد و به هر برنده یک کارت شارژ بیست هزار ریالی اهدا خواهد شد و در 31 شهریور ماه و مراسم اختتامیه به کسی که از همه بیشتر در مسابقات شرکت کرده و پاسخ درست داده جایزه ی بسیار ویژه ای اهدا خواهد شد.

                                                              
با ما همراه باشید...

داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما





نوع مطلب : تور تابستانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic