داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه بیست و یکم شهریورماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
جوان به امید آن ها خودش را جلو انداخت و با صدای بلندی گفت:((چرا قند کوپنی ما را نمی دهید؟))
((زوربارها))که اگر با گربه دعوا می کردند،نامردانه با تمام ایل و طایفه به سرش می ریختند و نا کارش می کردند،به غرورشان بر خورد و همگی افتادند به جان او و تا می می خورد،زدندش و بزرگ آن ها چاقو را تا دسته توی پهلوی راستش فرو کرد و شکمش را جر داد.جوان دیگر نه بچه دار می شد و نه می توانست جسم سنگین بلند کند.زن دست هایش را رو به آسمان برداشت و گفت:((خدایا هر کسی شوهر مرا از مردانگی انداخت خودت از مردانگی آن را بیانداز))
                                          
                                         ***
پدر افسوس کنان می گفت:((بالا خانه حتی دولاب پایین،پر از مغز بادام بود.به خانه که رسیدم،دیدم در کوچه باز است و نصفش را همسایه ها خالی کردندو زن در خانه نیست.گفتم:کجایی زن؟تو داری مال مرا بر باد می دهی.گفت:((چه کار کنم؟به خانه ی خواهر مریضم هم نروم؟همین طور سر مایه ام کم کم از بین رفت.))
سال ها بعد پدر بادام باغ های ارباب عنایت را اجاره کرده بود سگی پایش را گاز گرفت.نمی دانست که زود باید برود و پنی سیلین بزند تا قبل از این که میکروب دهان سگ در بدنش پخش شود،آن را خشک کند!با پای زخمی به خانه آمد.رختخواب انداختند.خوابید.یازده ماه نتوانست از جایش بلند شود.پای چپش دمل آورد_دمل بزرگ عین هندوانه ی کوچک_پای چپ خم شده بود و راست نمی شد تا این که دمل رسید و پر از چرک شد.احساس کرد که باید پایش را دراز کند.به محض دراز کردن پا دمل ترکید و چرک به هوا فواره زد.

کپی فقط با ذکر منبع بلامانع است




نوع مطلب : آب و آتش، 
برچسب ها : کتاب، کتاب آب و آتش، قسمت سوم کتاب آب و آتش، محمود قاضی زاده ی خسرو شاهی،
لینک های مرتبط :




 پدر قطعه زمین دیگرش را در راه ((استخر پاشا))که دور تا دورش را ردیف درختان سنجد احاطه کرده بود فروخته بود.
و نیز باغچه ای در نزدیکی ((استخر احمد شاه)) داشت که حالا تقریبا وسط شهر شده بود و خانه های مجللی در آن ساخته اند را هم از دست داده بود.این زمین ارثیه ی مادر پدرم بوده.و چند زمین دیگر را هم.......... .
صاحب آن همه مستغلات،اکنون دیگر هیچ چیز نداشت.مادر مدام با دریغ و افسوس می گفت:((همه چیز را فروخت،حتی ظروف مسی که جهیزیه ی من بود،می گفت قحطیه،اگه یکی از بچه ها از گرسنگی تلف بشه،من نمی تونم تحمل کنم ولی ظروف مسی رو بعدا هم می شه خرید.))
جنگ جهانی دوم پایان یافته بود.گندم نا مرغوب منی هشت تومان.در آن شرایط خیلی ها مثل پدر،بود و نبود خود را دادند و گندم خریدند.در عوض بعضی فرصت طلبان هم،دور دستشان افتاد و با پول سرقتی اموال عمومی،همه چیز را از دست مردم ساده و مستاصل در آوردند.اربابچه ها و زمین خواران عمده،از آن دسته اند.
در آن شرایط دولت قند کوپنی می داد.چند برادر ((زوربا))که تفنگ هم بر می داشتند،انحصار کوپن را در اختیار داشتند و حق مردم را می خوردند.
اهالی نارا حت بودند قند به دستشان نمی رسید،به ناچار با کشمش و توت خشک و سوخته ی سیب یا خالی خالی چای می خوردند.
بالا خره یکی از جوانان درشت و قوی هیکل را کوکش کردند که :((برو جلو و اعتراض کن،این کار فقط کار توست.ما پشت سر تو هستیم.))
کپی فقط با ذکر منبع بلامانع است




نوع مطلب : آب و آتش، 
برچسب ها : کتاب، کتاب آب و آتش، قسمت دوم کتاب آب و آتش، محمود قاضی زاده ی خسروشاهی،
لینک های مرتبط :




پدر همیشه می گفت:((چهار گروه باعث شکست من در زندگی ام شده اند.اول برادرم حاجی قربان،دوم این زن،سوم این بچه ها،چهارم چند تن از اربابچه ها از جمله مرتضی.))
من که درست متوجه نمی شدم.شاید پنجم هم خودش و ششم اوضاع بی ریخت آن زمان.
من جزو فرزندان آخر خانواده بودم.مادر نه تا بچه آورده بود که سه تا مردند و شش تا ماندند:پنج پسر و یک دختر.
وقتی من چشم به جهان گشودم،پدر هست و نیستش را از دست داده بود و برای مرتضی که خود ارباب بود کار می کرد.
پدر باغش را فروخته بود. با گذشت زمان و گسترش آبادی و افزایش جمعیت،آن جایی که باغ را فروخته بود به زیر ساخت های شهری رفته بود.پدر هر وقت از نزدیکی های باغش رد می شد می گفت:برق از چشم هام می پره.چون قیمت زمین عجیب بالا رفته بود.باغ تقسیم شده،شامل بیش از چهل باب خانه ی وسیع و یک ردیف مغازه ی بر خیابانی شده بود که با عقب نشینی چند متری زمین؛عریض تر شده بود.
کپی فقط با ذکر منبع بلامانع است




نوع مطلب : آب و آتش، 
برچسب ها : کتاب، کتاب آب و آتش، قسمت اول کتاب آب و آتش، محمود قاضی زاده خسروشاهی،
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic