داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه چهارم مردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
اسم ها را عوض کردم.نمی خواستم توی شهر انگشت نما شویم.یعنی همان کاری را کردم که روزنامه  کرده بود.نخواسته بود اسمی از آدم های واقعی این ماجرا ببرد.برای همین اسم ها را خودش ساخته بود.سین را کرده بود سهراب و برای هر سه تای ما اسم تازه ای گذاشته بود.پس من هم با همان اسم ها می نویسم.شرط کردم با آن ها. گفتم کار من نوشتن نیست ،اما گردنم گذاشتن.کلی بحث کردیم.،از من انکار و از آن ها خواهش.عاقبت قبول کردم ولی به شرطی که آن ها کمکم کننددر ثانی گفتم با همان اسم های ساختگی روز نامه مینویسم.یعنی تو حین کار دیدم راحت تر می توانم بنویسم.اینطوری کسی که روایت روزنامه را خوانده باشد،بهتر میتواند قضاوت کند.بعد از آن هر که هرچه دلش می خواست پشت سز ما بگوید.روز نامه یک صفحه ی کامل در باره ی سهراب و ما نوشته.عکس هم از سر در خانه ای انداخته که مثلا بگوید این خانه ی سهراب است.گل های کاغذی سرخی هم از سر دیوار با لا رفته و رها ریخته تو کوچه.دو لته آهنی در حیاط تاب ور داشته انگار که موج انفجار در را به آن روز انداخته باشد.پایین عکس  نوشته  تزیینی است.نمی دانم کی روزنامه رو خونده بود و داده بود به ید الله.من توی مغازه نشسته بودم که دیدم ید الله آمد داشتم مگس روی ماهی ها را می پراندم.خیلی عصبی بود. گفت:((دیدی ؟))گفتم:((چی رو))و داد خواندم.بعد دیدم خلیل امد.امگار روز نامه را خوانده بود.روز نامه طوری از ما _یعنی من و خلیل و ید الله _نوشته بود که نگار می دانستیم که سهراب چی توی باغچه ی خانه ی شان پنهان کرده،و نمی خواستیم سهراب زودتر به آن برسد.ید الله می گفت:((معنای آن حرف این است که ما ترسیدیم برویم خونه ی سهراب.))خلیل هر چی می گفت:((توی روز نامه حرفی  ازترس زده نشده .))توی گوش ید الله نمی رفت که نمی رفت.عاقبت خلیل گفت:((هرکس حق دارد از روایت خودش برای این واقعه بگوید.))ید الله گفت:((حتی به دروغ حتی به تهمت!))خلیل گفت:((دروغ و تهمت نه شاخ و برگ دادن به واقعه یا کم کردن آن.))ید الله حرف های دیگری هم زد .ولی ما اعتنایی نکردیم.چند روزی کار ما شده بود نشتن دور سفره ی روز نامه و حرف سهراب و آن روز هارا زدن.حرف ده پانزده سال پیش بود.ید الله قانع نمی شد.حتی زنگ زد به روز نامه تا حرف هایش را چاپ کند. انگاری اعتنایی بهش نکرده بودند.به قول خودش سر کار گذاشته بودنش.این شد که قرار شد همان حرف ها را بنویسیم و بفرستیم برای روز نامه.ید الله که زیر بار نوشتن نرفت گفت نمی توانم.خلیل گفت طاهر تو بنویس.گفتم:((چرا من؟))گفت:((هر چه باشد تو پدرت خوش نویس بوده.))گفتم کار من نیست.کلی بحث کردیم.گفتم:((شاید سهراب نخواهد رازش فاش شود،اگر بخواهد خودش روزی همه چیز را تعریف می کند.خلیل گفت:((آن روایت سهراب است،تو روایت ما را بنویس.))و این شد که نشستم به نوشتن. 



نوع مطلب : داستان زیر خاکی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه سوم مردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

خرداد 1361،خرمشهر

شهر زیر آتش می سوزد.سربازی سیه چرده_شاید مصری_در حال فرار است.افسری جلوی او را می گیرد:((ترسو کجا داری فرار می کنی؟)) سرباز می گوید:((یک سرباز ترسو بودن بهتر است از سرباز مرده بودن)) این مکالمه ی یک سرباز فراری و یک افسر بعثی است که در حافظه ی تاریخ ما ثبت شده است.به گمانم هر گونه توضیحی از لطف و عمق این مکالمه بکاهد.زنده بودن تحت هر عنوان و شرایتی برای تجاوز گران این روی سکه است.خرمشهر روی دیگری هم داشت کسانی که ماندند جنگیدند و در نهایت مظلومی کشته شده اند. خرمشهر رنگین کمانی است از جلوه های گوناگون انسانیت پاکی و نا پاکی،شجاعت و ترس.





نوع مطلب : داستان زیر خاکی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic