داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه ششم مردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

و اما من در این خاطرات درباره ی شخصیت و روحیه ی خودم  و همچنین در باره ی عیب ها و ضعف های خودم،هیچ نکته ای را پنهان نمی کنم و چیزی را تغییر نمی دهم.خودم را همان طور که هستم نشان می دهم،به این امید که انسان هایی هم که خاطرات خودشان را می نویسند،به اندازه ی من صادق و صمیمی باشند.از دوران کودکی ام هیچ چیز به یاد ندارم.بی شک مثل تمام کره خر ها،خوشگل و تو دل برو و قشنگ و شوخ و شنگ و زبر و زرنگ بودم .یادم می آید که خیلی زیرک و زبل بودم،برای این که بار ها به اربابان سابق خودم کلک می زدم.هنوز هم به کلک هایی که  به آن ها می زدم خنده ام می گیرد،حال هر چه قدر پیر هم شده باشم.نمی دانم که آیا خبر دارید هر هفته در روستای حلبی آباد سه شنبه بازار مهمی برپا می شود؟موضوعی که تمام الاغ ها از آن خبر دارند.در این بازار همه جور سبزی و میوه و لبنیات به فروش می رسد.این روز از نظر مردم روز جشن و سرور است ولی از نظر ما الاغ ها روز عزا و عذاب به حساب می آید.می دانید که قبل از این که مادر بزرگ شما،ارباب پیر و مهربان خودم،مرا بخرد،چندین و چند ارباب دیگری داشتم؟یادم می آید که یکی از اربابانم کشاورزی بود که صدای نخراشیده و نتراشیده ای داشت و زنش هم خیلی بدجنس بود.ارباب عزیزم،فکرش را بکنیدکه این زن بد جنسی را به جایی رسانده بود که هر چه مرغ هایش تخم می کردند و هرجه کره و پنیر درست می کرد و هر چه سبزی و میوه از باغش می چید و همه را در روز بازار بار من می کرد.بار من آنقدر سنگین بود،آن قدر سنگین بود که به زحمت قدم از قدم بر می داشتم.گوشهایم تقریبا در زیر کیسه ها و سبد هایی که از پالانم آویزان بود دیده نمی شد.آه می کشیدم،ناله می کردم،با تمام قدرتم داد می زدم،به این امید که شاید دل ارباب به رحم بیاید،ولی در عوض محبت با چوب دستی به جان من می افتاد.چوب دستی آنقدر کلفت و زمخت بود و آنقدر دردم می آورد که مجبور بودم راه دور و دراز مزرعه تا بازار را چهار نعل بدوم و بدو بدو خودم را به بازار برسانم.و هر سه شنبه همین آش بود و همین کاسه.

 





نوع مطلب : داستان خاطرات یک الاغ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه ششم مردادماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

فصل اول آغاز کار

ارباب مهربانم این خاطرات را به شما تقدیم می کنم.در درجه ی اول،برای این که از محبت های شما نسبت به خودم تشکر کرده باشم،همچنین برای این که بدانید در این جا چه بی انصافی و بی عدالتی نسبت به ما روا می دارند.در نظر مردم،الاغ موجودی ابله کله شق و پوست کلفت است که تا چوب تر نباشد،فرمان نمی برد.متاسفانه من گاهی از زبان خود شما شنیدم که الاغ را برای توهین به موجودات ابله به کار بردید.امید وارم وقتی این داستان را خواندید به جای این که بگویید:احمق مثل الاغ،کله شق مثل الاغ،بگویید:تربیت شده مثل الاغ ،حرف شنو مثل الاغ.من اطمینان دارم که از این به بعد،اگر به شما بگویند الاغ نه تنها ناراحت نمی شوید،بلکه خوشحال هم می شوید و به خودتان می بالید زیرا در لا به لای جملات این داستان شاهد نمونه هایی از قابلیت ها و استعداد های فوق العاده ی الاغ خواهید بود.





نوع مطلب : داستان خاطرات یک الاغ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic