داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نسیم خنکی لرزه بر اندامم انداخت.واقعا روز داغ تابستانی زیبایی بود.اما هر چه بیشتر به خانه نزدیک می شدیم ، بیشتر سردم می شد.

به نظرم،دلیل این احساس درختان بلند کهن سال بود.

من شلوارک سفید رنگ تنیس ، تی شرت آبی  بی آستینی به تن داشتم.

هوای داخل ماشین بسیار گرم بود.اما موقع پیاده روی ، داشتم یخ می زدم.با خودم فکر کردم که باید هوای داخل خانه گرم تر باشد.

آقای کاویانی روی ایوان ورودی خانه ایستاد و از مادر سوال کرد:بچه ها چند سال دارند؟

_فرزاد پانزده سال دارد و یحیی هم ماه گذشته چهارده ساله شد.

_چه قدر شبیه به همند!

نمی توانستم درست بفهم که نظر او فقط یک تعارف است یا نه.

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید

                                         

 





نوع مطلب : داستان های ترسناک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه یازدهم بهمنماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

پدر گفت:می دانید که،آن ها از همه ی دوستانشان جدا شده اند و به مکان جدید نا آشنایی آمده اند.

یحیی سرش را به نشانه ی نارضایتی تکان داد و گفت:

نا آشنا درست است ، این خانه اصلا به دل آدم نمی نشیند.نفرت انگیز است.

آقای کاویانی خندید و دستی به شانه های یحیی کشید و گفت:این فقط یک خانه ی قدیمی است همین.

پدر یه آقای کاویانی لبخند زد.

_ یحیی! فقط به کمی کار نیاز دارد.مدت هاست که کسی اینجا زندگی نمی کند،بنابر این به کمی تعمیرات نیاز دارد.

مادر گفت:ببین چه قدر بزرگ است!اتاق تفریح و بازی هم داریم.اتاق استراحت هم داریم.فرزاد!مگر تو این چیز ها را دوست نداری؟

شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم.



نوع مطلب : داستان های ترسناک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یحیی هم بی برو برگرد با من موافق بود.در حالی که به خانه ی قدیمی نگاه می کردیم،هم زمان با هم با صدای بلند غرولند کردیم و نالیدیم.آقای کاویانی ،مرد جوان و خوش بر خورد بنگاه معاملات ملکی محل، در نزدیکی باریکه راه ورودی مقبل منزل ایستاد و به طرف ما برگشت.او با چشمان سیاه درشتش یحیی و بعد مرا خیره خیره نگاه کرد و سپس پرسید:همه چیز رو به راه است؟

پدر که دنباله ی پیراهنش را درون شلوارش می تپاند،توضیح داد:

یحیی و فرزاد از اسباب کشی خوشحال نیستند.

پدر کمی چاق است و دنباله ی پیراهنش همیشه از شلوار بیرون می آید.مادر لبخندی زد و به آقای کاویانی زد و اضافه کرد:برای بچه ها سخت است. و بعد راهش را کج کرد و به سمت در ورودی خانه ادامه داد



نوع مطلب : داستان های ترسناک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




من و یحیی از خانه ی جدیدمان متنفر بودیم.

صد البته بزرگ بود .در مقایسه با خانه ی قدیمی مان حکم ملکی اربابی داشت.خانه ی جدیدمان دیوار های بلندی با آجر های سرخ رنگ  و سقف سیاه شیبدار داشت.پنجره هایش نیز با حایل هایی سیاه پوشیده شده بود .

از خیابان که آن را با دقت نگاه می کردم،با خود فکر کردم که خیلی تاریک است .کل خانه در تاریکی محض فرو رفته بود،گویی زیر سایه ی درخت کهن سال و تنومند خمیده بر آن ، پنهان شده بود.

اواخرماه اسفند بود،با این وجود برگ های سرخ قهوه ای ، حیاط جلو خانه را پوشانده بود.هم چنان که روی باریکه راه سنگی ماشین رو خانه قدم بر می داشتیم،برگ های خشک زیر کتانی هایمان خش خش می کرد و خرد می شد .

کلی علف هرز بلند از همه جای زمین پر از برگ خشک بیرون زده بود.انبوه علف های هرز کلفت،باغچه ی قدیمی کنار حیاط جلویی را کاملا پوشانده بود.

غمگین و ناراحت فکر کردم که این خانه چه قدر وحشتناک است.





نوع مطلب : داستان های ترسناک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو