داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه هفدهم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
نه این که فکر کنید کرم داشتم ها نه.فقط به خاطر کمی تفریح و بعد یک همچین عاقبتی به سرم آمد.وقتی سیم ترمز پراید بابام را کندم.اصلا فکر نمی کردم که این طور بشود.آخر چرا؟از سر بی عقلی.بگذارید ماجرا را از اول تعریف کنم.دیروز صبح با حالت بسیار وحشتناکی از خواب بلند شم.حوصله ی هیچ چیز را نداشتم.سریع و بدون این که آبی به دست و صورت خود بزنم،رفتم و ,نشستم پای کامپیوتر.انواع و اقسام بازی ها روی کامپیوتر من نصب است.اساسینز کیرید،مافیا،جی تی ای و خیلی بازی های دیگر.اما نمی دانم آن بازی کوفتی چه طور از کامپیوتر من و از درایو e  سر در آورد.حتی نمی دانم اسم بازی چیست.همین طور که داشتم بازی می کردم ،یک مرحله ای را رفتم که باید شخصیت اول بازی که خودمان هستیم فردی را بکشد و برای این کار هم فقط یک راه دارد آن هم کندن سیم ترمز ماشین!لا مصب با آن گرافیک بالایش چنان سیم ترمز ماشین را کند که من فکر کردم آن صحنه واقعا دارد اتفاق می افتد.وقتی یارو سیم ترمز را کند.کمی حالم جا آمد.فکرهای شیطانی یکی پس از دیگری به سرم می آمد:ماشین داداشم،مادرم و ..... اوه پدرم.هنوز عقده ی امتحان حسابانم فرو کش نکرده بود.بله.این طور بود که تصمیم قطعی خود را گرفتم واز اتاق خوابم بیرون آمدم.همه خواب بودند.آخر روز جمعه در خانواده ی ما هیچ کس ساعت هفت صبح بیدار نمی شود.خیلی آرام و اهسته انبر دست را برداشتم و رفتم به سمت ماشین بابام.کارسختی نبود.وقتی سیم را کندم،قطره قطره روغن بود که می چکید.سریع و برای این که هیچ کس شک نکند به خانه برگشتم.متوجه انبر دستی که در دستم بود نبودم.ولی مانند انسان هایی که انگار از جنگ سختی پیروز برگشته اند و توبره ی شان پر از غنیمت جنگی است خوشحال بودم.روی مبل نشستم و کمی موذیانه و آرام -طوری که کسی متوجه نشود-خندیدم.یک دفعه یک درد بسیار شدیدی در پشت سرم احساس کردم.وقتی برگشتم در کمال تعجب پدرم را دیدم که یک گرمکن پوشیده است و انگار ورزش صبح گاهی کرده بود.چه پس گردینی ای به من زد. منتظر بودم تا او چیزی بگوید و من سریع از دستش فرار کنم.انتظار هر نوع جمله ای را از پدرم داشتم غیر از این جمله:((حالا کارت به جایی رسیده که سیم ترمز مرا می بری؟))





نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها : داستان، داستان های خواندنی، در بدن، داستان هایی از بدن انسان، ماجرا های در بدن، داستان های بسیار زیبا،
لینک های مرتبط :




دوشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی

  خودم را به دندان آسیاب قلاب کردم و این سری با فاصله ی کمی با لب ها بیرون پریدم.با سر روی کفش چرمی دکتر افتادم و خودم را سریع روی موزاییک ول دادم.یک دفعه آدم های زیادی وارد اتاق شدند و من خودم را از زیر دست و پای آن ها بیرون کشیدم.گفتم سریع باید از اتاق بیرون بروم.و با نهایت سرعتی که داشتم 1 متر را در مدت 30 دقیقه پیمودم تا توانستم از اتاق بیرون بروم.در همان موقع بود که یکی از پرستار ها با حالتی پریشان از اتاق بیرون آمد و مرا به اتاق مریض دیگری فرستاد.در آن جا من بعد از برخورد با دیوار روی میزی افتادم که دسته گلی روی آن بود.کنارم را نگاه کردم و دیدم یک آقایی است که تصادف کرده بود.در کنار من نیز خانمی نشسته بود که به گمانم همسرش بود و آرنج خود را نیز روی میز گذاشته بود و دستش را زیر چانه اش.یک لیوان هم محتوی قرص جوشان در کنارش بود.پلک های همسر مردی که تصادف کرده بود بسیار سنگین بود و مثل این بود که از دیشب تا صبح را بیدار مانده است.یک دیدم دهانش کم کم در حال باز شدن است و متاسفانه بر خلاف میل من دهان چنان باز شد و خانم یک خمیازه ی طولانی کشید و مرا مانند یک جاروبرقی به سمت دهانش برد که من به دندان جلویی او اثابت کردم و وقتی خمیازه ی او در حال تمام شدن بود  در داخل لیوان قرص جوشان افتادم.همین طور که قلب قلب داشتم آب را می خوردم و در حال غرق شدن در آن بودم.خانم لیوان را برداشت و به لب هایش چسباند و آماده ی نوشیدن بود که لیوان از دستش سر خورد و به زمین افتاد.لیوان با صدای مهیبی شکست و آب سرازیر شد.من هم که بیهوش شده بودم نفهمیدم چه شدوتا چشم هایم را باز کردم.دوباره آماده ی شوت شدن و این ور آن ور پرت شدن کردم که صدایی را شنیدم:آقا پسر!بلند شو.چرا تو اینجایی؟باورم نمی شد.نگاه به سر و وضع خودم کردم و متوجه لباس های پاره پوره ی خودم شدم.وقتی آن خانم د حال حرف زدن بود،متوجه شدم همان خانمی است که خمیازه کشیده بود و یک نقطه ی سیاهی که به گمانم جای من بود روی دندان جلویی او مشخص بود.از خانم تشکر کردم.از اتاق که آمدم بیرون دیدم پتو را روی کسی انداختند و در حال بردن او هستند.و صدای یکی را شنیدم که می گفت:وایییی!خدایا!داغ پدر کم نبود که داغ خواهر را هم دیدم!

اگر از این مطلب خوشتون اومد اینجارا کلیک کنید





نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه بیست و هشتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
درهمان موقعی که خانم می خواست فین کند.دستمال از دستش افتاد.خانم گفت:امان از دست این این ها...ها...هاپچه و یک عطسه ای کرد که داخل دماغ چنان لرزید که انگار بمب هسته ای در آن ترکاده بودند.من دوباره از جا کنده شدم و روی یک سوزن ته گردی افتادم که در لبه ی جاسوزنی بود.سوزن افتاد و من هم که روی آن بودم به افتادم.سوزن تیز بین دو انگشتان شست و سبابه ی پای خانم افتاد و خون فوران کرد.خانم با صدای بلندی گفت:آیییییییی!من هم همانطور که روی سوزن بودم داشتم لیز می خردم که به آخر سوزن رسیدم و به داخل پای خانم رفتم.اوه!همه جا قر مز بود.ناگهان شکاف ععیق تر شد و خون بیشتری بیرون زد.به گمانم دکتر سوزن را بیرون آورده بود.من همین طور که داشتم می رفتم دیدم یک چیز های سفیدی به بدن من می خورد.قبادقت که نگاه کردم دیدم گلبول سفید است.در آن لحظه می خواستم جیغ بزم ولی نشد.با سرعت خودم را رساندم به قوزک پا.از آنجا فهمیدم که قوزک پا است که مانند یک بادکنک بالا رفته بود.یک دفعه دیدم لایه ی بالایی قوزک پا فشار داده می شود.فهمیدم که خان دردش گرفته بود که آن جا را این طور فشار می داد.من برای این که نجات پیدا کنم شروع کردم به کندن سطح داخلی پوت.آخر های کارم بود و خون آماده ی بیرون آمدن بود.خودم را آماده کردم و با ناخن های تیزم آخرین لایه ی پوست را بریدم و تا به بیرون پریدم صدایی شنیده شد:آقای دکتر!آییییییی!تا اتاق را نگاه کردم دیدم که خانم را روی تخت خوابانده اند.نمی دانم چرا ولی دکتر با عجله خودش را رساند و گفت:چه اتفاقی افتاده خانم سروری؟در همان لحظه من با سر به میله ی بخش انتهایی آن برخورد کردم.خانم گفت:دکتر قوزک پایم!آیییییییی!دکتر گفت:اوه گمانم چیزی در داخل پایتان رفته باشد.بگذارید ببینم.تا دکتر پای خانم را دید خانم از شدت درد شست پایش را به میله و دقیقا بغل سر من غلاب کرد.من طبق معمول به خاطر کوچک بودنم به هوا پرت شدم و در دهان خانم افتادم.دیگر دیوازه شده بودم که چرا از این همه جا داخل دهان بیافتم.برای بیرون پریدن از دهان زبان کوچکه را غلاب کردم ولی به نوک تیز دندان جلویی برخورد کردم و پایین افتادم.یک دفعه زبان حرکت کرد و مرا بالا انداخت.من بعد از این که به یک سطح نسبتا محکم برخورد کردم،دیدم که در مغز هستم.از شدت عصبانیت تمام رشته ها را پاره کردم.هی فریاد می کشیدم که صدایی مرا در جای خود میخکوب کرد.کل مغز قرمز شد.من به دنبال راه فراری بودم که طبق معمول دوباره زیر پایم خالی شد و به دهان افتادم.صدای فریاد های دکتر را می شنیدم که می گفت:شوک،شوک را بیاورید،دارد از دست می رود.




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه بیست و هفتم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
باورم نمیشد.خیلی زیبا بود.به طرف رشته مغز قرمز رفتم و دیدم که درست کار نمی کند.فکر نکنید من دکترم ولی وقتی کارایی او را با دیگر قسمت های مغز حساب می کردم واقعا خراب بود.دیگر چیزی از مغز نفهمیدم.گفتم بهتر است از مغز بیرون بیایم.همین طور که در مغز دنبال راه خروج می گشتم زیر پایم خالی شد و به پایین افتادم.خیلی خوشحال شدم چون در دهان افتاده بودم.یک دفعه دهان باز شد و نور شیدیدی به داخل آمد.بعد صدای کسی را شنیدم که می گفت:داخل دهانش یک چیزی است باید تا قبل از این که کار دستش بدهد آن را بیرون بیاوریم.شاید به عمل جراحی نیز نیاز باشد.یک دفعه انگار بدن روشن شد.کس دیگری گفت:نگاه کنید آقای دکتر دارد به هوش می آید.بعد زبان تکان شدیدی خور و من را به بالا ی حلق پرت کرد.انگار داشت حرف می زد ولی صدایش خیلی کلفت شده بود.شاید به خاطر این بود که من به حنجره نزدیک بودم.موج صدا مرا تکان تکان می داد.صدا این بود:من کجام؟چه اتفاقی افتاده است؟دکتر گفت:هیچی نیست.تو در پارک غش کرده بودی مردم هم تو را به این جا آوردند.یک دفعه دکتر سرفه ای کرد و یادش رفت جلوی دهانش را بگیرد.مقداری تف از دهان دکتر به داخل بدن پرت شد.خیلی بدم آمد.می خواستم زودتر خودم را از این مخمصه نجات بدهم.که آن خانم طسه اش  گرفت.باد شدیدی مرا از جا کند و به بیرون از دهان پرتاب کرد و من روی یک چرم_که گمان می کنم همان کیفش بود- افتادم.متاسفانه چرم نیز لیز بود و من به زمین افتادم.بد دوباره به نوک کفش خانم بر خورد کردم و به دیوار چسبیدم.دیوار را سفت چسبیده بودم که نفهمیدم یک دفعه صدای زنگ شدیدی مرا از جا کند و من همین طور که داشم می رفتم دیدم که به سمت بینی خانم می روم.بدبختی ام به همین جا ختم نمی شد.........خانم در آن لحظه دستمال را برداشت و در حالی که من در دماغ او بودم می خواست که فین کند.در آن لححظه آرزو می کردم که دوباره به بدن برگردم.




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه بیست و ششم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
اسم من آرش است.چند وقت پیش اتفاقی برای من پیش آمد که خیلی غیر منتظره بود.یک اتفاق بسیار بد
چند روز پیش من به پارکی در اطراف خانه ی مان رفتم تا کمی هوا بخورم و اوقات فراغتم را اینطور پر کرده باشم.همینطور که داشتم قدم می زدم متوجه آمدن خواهر و برادری شدم که از آن ها خیلی بدم می آمد،منظورم آریان و آزیتا هستند که همیشه با هم در حال حالگیری بودند.آن ها دقیقا از جلوی من رد شدند.آریان خیلی بوی متعفنی می داد.انگار چند وقتی است که حمام نرفته بود.یک دفعه از جیب آریان یک ماده ی سیاه رنگ شبیه قره قروت افتاد.من در آن موقع خیلی گشنه بودم و گفتم بهتر است این قره قروت را بخورم.آن را از روی زمین بر داشتم و خوردم.اه،اصلا انتظار چنین مزه ای را نداشتم .تلخ تلخ بود.همین طور که در پارک راه می رفتم .متوجه شدم که دچار سر گیجه شده ام.به روی زمین افتادم و دیگر چیزی متوجه نشدم تا این که چشم هایم را باز کردم و یک ستون دراز را دیدم که بر روی آسمان قد علم کرده بود.عقب عقب رفتم و دیدم یک کفش پاشنه بلند است!یک کفش پاشنه بلند غول پیکر!بعد یک قطره ی بزرگ آب از با لای سرم بر روی سرم ریخت و صدایی را شنیدم که می گفت:چی؟بابا!مرده!وبعد قطرت زیاد تر شد.یک دفعه آن خانم تعادل خود را از دست داد و پاهایش سست شد و همینطور که پاهایش می لرزید به زمین افتاد. بعد یکی یکی مردم دورش جمع شدند و همین طور یکی از آن ها سمت من آمد و من به نوک کفش او برخورد کردم و مثل یک فشنگ به دهان آن خانم رفتم و زبان کوچکه ی او را مشاهده کردم.همین طور هی زیر پایم لیز می شد
تا می خواستم به معده بروم زبان کو چکه را قاپیدم.
مثل کماندو ها هی جلو عقب رفتم و به با لا پریدم.نفهمیدم کجا رفتم .بلند شدم و رو به رویم را نگاه کردم.و دیدم رشته های بسیار درازی که در آن مواد آب جریان دارد رسیده ام.ولی در یکی از این رشته ها مواد آبیش قرمز بود.کمی دیگر که نگاه کردم متوجه ساختمان عجیب آن شدم.اوه نه!مغز!




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه نوزدهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
با نوشتن این داستان ،سیل انتقادات سمت ما هجوم آورد و ما را در دریای خود غرق کرد.ما انتقاد پذیرهستیم اما جدیدا در برخی از سایت ها شایعاتی نسبت به این داستان گفته شده که ما بیشتر آن ها را تکذیب می کنیم.از شما هم خواهش می کنیم هر جا شایعاتی را در مورد این داستان دیده و یا شنیده اید در نظرات این مطلب برای ما بگذارید.
باز هم تاکید می کنیم اگر نظری راجع به این داستان دارید در بخش ((نظر بده))بگذارید.




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه نوزدهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
نظر شما راجع به داستان در بدن با توجه به توضیحاتی که داده شد چیست؟
پاسخ خود را در ((نظر بده))بنویسید




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه نوزدهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
راه خیلی زیاد بود ولی خوشبختانه هیچ فرشی در بین راه نبود.داشتم به آشپزخانه می رسیدم که دوباره سروکله ی آزیتا پیدا شد.با خودم گفتم چرا زودتر به آشپز خانه نرسم؟پس منتظر ماندم.تا پایش رسید روی انگشت کوچکه ی پایش پریدم.ناگهان آزیاتا گفت:از دست این مورچه ها!باز یکیش رفت روی پام و بعد بادستش هی مرا می زد ولی من روی ناخن اورا چنگ می زدم و نمی افتادم.بعد شنیدم که گفت:این چه مورچه ی عجیبی است.و بعد خم شد و با آن چشم های آبیش به من خیره شد.تصویر من در چشم هایش بسیار بزرگ بود و انگار لنز دوربین جلوی من بود.بعد دهانش را نزدیک من کرد و یک فوت کوچک که برای من شبیه یک طوفان بزرگ بود کرد و من مستقیم در آشپز خانه پرت شدم.با این که در بدنم درد شدیدی را احساس می کردم ولی راه افتادم.صبح سم را روی کابینت گذاشته بودم.آزیتا دوباره وارد آشپز خانه شد و گفت:کی این نوشابه را روی میز گذاشته؟او سم سوسک را با نوشابه اشتباه گرفت.من هم که کنار یخچال بودم دیدم که سم را درون یخچال گذاشت و من تا درب یخچال را باز کرد در یخچال پریدم.بسیار سرد بود ولی می شد تا پنج دقیقه مقاومت کرد.من با زحمت خودم را به سم سوسک رساندم و از شیشه اش بالا رفتم.رسیدم به درش و بنا کردم به ور رفتن.تا پنج دقیقه با درب بطری ور رفتم.دیگر طاقتم تمام شده بود که یک دفعه در باز شد.از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم.یک دفعه با سر پریدم در بطری و قلب بزرگی را خوردم.به کناره های شیشه چسبیده بودم که سر درد را احساس کردم.به زور خودم را از شیشه بیرون آوردمو دیگر نفهمیدم چه شد.بعد از چند دقیقه که چشمانم را باز کردم آزیتا را بالای سرم دیدم که گفت:آریان این چه وضعی است! این همه کاهو . سبزی و آب بوگندو چیه که به تو چسبیده!گفتم:از مرحمت شماست.بعد گفت:راستی مورچه ها هم خیلی زیاد شده.خیلی هم غیر طبیعی شدند.انگار دیگه سیاه نیستند!بلند شدم و به انگشت کوچکه ی پای آزیتا نگاه کردم و به آن محلی که خودم بودم.باخودم فکر کردم که چه قدر کوچک شده بودم.بعد بلند شدم و با همان سر و وضع روی صندلی نشستم آزیتا یک لیوان آب برای خودش ریخت و یک لیوان هم برای من.درست در همان موقع تلفن زنگ زد.آزیتا گفت:بشین،من خودم تلفن را بر می دارم.با این سر و وضعی که تو داری تمام خانه را به گند می کشی بعد رفت  تا تلفن را بر دارد.من غرق در فکر بودم که فهمیدم خیلی تشنه ام است. همین طور که فکر می کردم یک لیوان را برداشتم و سر کشیدم.بلافاصله سر درد گرفتم و بیهوش شدم بیدار که شدم دیدم آزیتا سم سوسک از یخچال برداشته بوده و روی میز گذاشته بوده.من دوباره فهمیدم که کوچک شدم!می خواست دیگر خودکشی کنم.دیوانه شده بودم و همین طور می دویدم تا این که فهمیدم لبه ی یک لیوانم.سریع هول شدم و داخل لیوان افتادم.همین طور که ددست و پا می زدم فهمیدم که آزیتا آمد و گفت:این آریان کجاست؟حتما حمامه.و بعد با دستش لیوان راگرفت.به طوری که اثر انگشتانش کاملا قابل مشاهده بود و آب لیوان را سر کشید......




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه نوزدهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
بوی گندی به مشامم می خورد.همین طور که به پایین می رفتم بوی گند بیشتر می شد تا این که دیدم روی جسم قرمز نیمه سفت افتادم.سرم را که بالا آوردم مشاهده کردم که یک تکه لوبیا از قورمه سبزی دیشب بود و دور و برش پر از سبزی ، چیپس ،پفک و..... بود.کمی هم آب پرتقال و نوشابه هم بود.همین طور که داشتم با تعجب نگاه می کردم بالای سرم خیس شد.به بالا نگاه کردم و دیدم یک دفعه سیل چای به من هجوم آورد.سریع و مانند چریک ها خودم را کنار کشیدم ولی باز هم درون چای رفتم.همین طور که دست و پا می زدم متوجه شدم که معده سرازیری است و یک سوراخ هم دارد که چای به سمت آن می رود.یک دفعه در معده زلزله شد و از دیواره های آن چیزی ترشح شد.نمی دانم چه بود ی هرچه بود غذا ها را می بلعید و جلو می رفت.به دورو برم نگاه دقیقتری انداختم.دیدم روی معده یک شیار غیر طبیعی وجود دارد.سریع آن را چنگ زدم.یک دفعه دیدم معده می لرزد و بخش بالایی آن مدام تو می رود و دوباره بیرون می آید.من کتاب های پزشکی نمی خوانم ولی گاهی اوقات پدرم که جراح است کتاب هایش را در خانه جا می گذارد و من از بی حوصلگی بنا می کنم به خواندن این کتاب ها .در آن کتاب ها نوشته بود هر کس در معده ی خود احساس درد کند به طور ناخواسته آن را فشار می دهد تا درد را برطرف کند.من هم حالا یقین پیدا کردم که خواهرم دلش را فشار می دهد،علت دردش هم من بودم دیگر!به هر حال این فشار دادن ها تمام نشد تا وقتی که من فهمیدم که آن ماده ای که معده ترشح کرده بود به طور کامل از سوراخی غذا ها را رد کرد و رفت.من هم پایین آمدم ولی یک دفعه چون سطح معده لیز بود  وارد سوراخی شدم.یک لوله ی داز پیچ پیچی را دیدم که انتها نداشت.همین طور که آب مرا به جلو هل می داد بعد از پنج دقیقه نزدیک بخش انتهایی این لوله شدم.هرچه به بخش انتهایی این روده نزدیک می شدم  بوی متعفنی زیاد تر می شد تا این که به بخش انتهایی آن رسیدم که دیگر دیدم که بوی گند بسیار زیاد شد.سریع یاد کتاب افتادم که می گفت این جا بخش هضم غذاست و این هم حتما روده است دیگر!وبعد سریع فهمیدم که این جا به سمت دستشویی است.خدارا شکر من شنا گر ماهری هستم و  آبی که از روده هم می آمد مانند یک رود بود.من در خلاف جهت آب شنا کردم  و خودم را به بخش ابتدایی روده رساندم و به هر زحمتی بود از سوراخی رد شدم.به بالا ی معده نگاه کردم و با خودم گفتم که حتما باید از این جا بیرون بروم .من مانند کوهنورد ها به شیار های معده دست انداختم و بالا رفتم،خوشبختانه توانستم از معده بیرون بیایم .به شیار های گلو چنگ زدم،هر بار که چنگ می انداختم یک باد شدیدی می خواست مرا بکند.مطمئن شدم که دارد سرفه می کند .همین طور با تلاش و کوشش فراوان به دهان رسیدم و از آنجا به بالای سرم نگاه کردم.راه بینی را که به حلق بود پیدا کردم و وارد بینی شدم.اه،مو ها و چیز های لزج و چسبناکی که به ان بود حالم را به هم می زد.همین طور که داشتم راه میرفتم تا راه خروج را پیدا کنم زیر پایم می لرزید.یک دفعه یک لایه از بینی باز شد و من غرق در مواد لزج و چسبناک با سرعت از بینی بیرون پریدم و در دستشویی افتادم.خوشحالی ام وصف نداشت!خیلی خوشحال بودم  که جان سالم به در بردم.به آزیتا نگاه کردم و دیدم در دستشویی مشغول شستن دستش است.بعد از آن پایش را به طرف من آورد.من که در بدن او انگار به خدمت رفته بودم مانند یک سرباز نظامی به سویی دیگر رفتم و جاخالی دادم.با این که زیر پایم با هر قدمی که برمی داشت می لرزید ولی در برابر لرزش معده هیچ چیز نبود.همین طور  که در فکر این بودم که چه طور بزرگ شوم یاد سم سوسک افتادم و تصمیم گرفتم به آشپز خانه برم و آن را بدست بیاورم.خوشبختانه آزیتا  این اخلاق بدش_که اینجا برای من نجات دهنده بود_این است که هر وقت از دستشویی بیرون می رفت در را باز می گذاشت.پس،به سمت آشپز خانه به راه افتادم.....




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه هجدهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
با تعجب به اطرافم نگاه کردم.دیدم که چیز هایی بسیار بزرگتر از آزیتا به سمت بالا رفته اند و گویی پایانی ندارد.بعد به زمین نگاه کردم.شکاف های ریز بسیار ریزی را دیدم که وسطشان حفره است.به رو به رویم نگاه کردم و دیدم..... دیدم..... بله اتاق آزیتا ولی شبیه  اتاق هیولا بود با یک در غول پیکر.کمی به خودم خیره شدم ولی متوجه تغیراتی نشدم.همانطور سالم بودم و دیگر اصلا سر دردی نداشتم.ناگهان صدایی از طبقه ی پایین به گوشم خورد:پیف!این جا چه قدر بوی گند می دهد.باز این آریان لعنتی یادش رفت که .........بعد صدایی شبیه ترکیدن یک نارنجک به گوشم خورد و بعد از آن شنیدم که:آخ!آریان بگذار تا دستم بهت برسد.....این صابون لعنتی حتما کار توی لعنتیه!اه اعصابم خورد شد.چه قدر لعنتی لعنتی راه انداخت.تصمیم گرفتم که را بیفتم و ببینم چه خبر است ولی انگار طبقه ی بالا پایان نداشت.همین که داشتم راه می رفتم دیدم دوباره صدای زلزله آمد و بعد غر غر که:الآن میام و حسابت را می رسم!و بعد صدا تند تر شد.ناگهان    دو باره آن چرک و کثافت ها را دیدم و این بار تا به خودم فرصت جنبیدن بدهم بالا رفت و در یک میلیمتری من فرود آمد.انگار یک بمب در نزدیکی من ترکانده بودند.به هوا پرتاب شدم و همین طور که زندگی ام داشت از جلوی چشم هایم می گذشت دیدم که روی یک چیز بسیار نرمی افتادم.خیلی خوب بود !مثل یک تشک!ولی تکان های شدیدی می خورد و من برای این که نیفتم یک چیز قلمبه ای را که در بالای سرم بود قاپیدم.همین طور که آن را قاپیده بودم دیدم از آن دارد یک چیز زرد بیرون می آید.بعد یک دفعه مثل یک موشکی که از جایگاه پرتاب پرتاب شده باشد به بیرون پرتاب شد .باد قلمبه ای اش خوابیده شد.من دوباره دستم را به آن چیز تشک مانند چنگ دادم. ولی بعد دیدم که یک چیز شبیه به سیل از بالا ی سرم  آمد. وای یک سیل قرمز!من یک دفعه به سمت دیگر تشک پریدم و از این سیل جان سالمی به در بردم .بعد مشاهده کردم که یک بوی بسیار بسیار متعفن به دماغم می خورد و یک موج صدایی که شبیه یک باندی است که صدایش را روی 10000
گذاشته باشی مرا در بر گرفت.صدا این بود:آآآآآآآآآخ.جوش لعنتی.الآن چه وقت بیرون زدن چرکت بود!نگاه کن!دستم رو نجس کرد !وبعد دیدم که یک تیر آهن باریکتر از قبلی که طبیعتا چرک و کثافتش کمتر بود.تیر آهن مثل شیر به  من حمله ور شد و من به لا به لای چرک و کثافات غلتیدم و این بار نیز صدای باند و بوی متعفن بلند شد:چه قدر صورتم می خاره!بعد ازکمی دقت دریافتم که من روی صورت او بودم و هر بار که دهانش را باز می کرد بوی متعفن بلند می شد!با خودم گفتم:اه اه!مسواک کردن هم کار خوبی است!همین طور که داشتم میان کثافت ها تقلا می کردم تا بیرون بیایم مشاهده کردم این بار یک سیل آب به دیوا ره ی تیر آهن-که همان ناخن آزیتا بود-می خورد ولی داخل نمی آمد.با کمی تقلا می خواستم خودم را به بیرون پرتاب کنم ولی نمی شد.منتظر ماندم تا ببینم فرصت مناسبی گیر من خواهد آمد یا نه.همین طور که داشتم منظره ی بیرون را تماشا می کردم دیدم که آزیتا می رود که صبحانه بخورد.پدر و مادر من صبح های  زود به سر کار می روند.ما هم کهد خیلی تنبلیم همیشه صبحانه هایمان روی دوش مادر و پدرمان است ولی چند وقتی دیگر این طور نیست. برای همین ما خودمان مجبوریم که صبحانه را درست کنیم.ولی امروز نمی دانم چرا آزیتا سراغ مرا نگرفت!شاید به خاطر عصبانیتی بود که از من داشت!
به هر حال برای خودش چای ریخت و پنیر را آماده کرد
شکر را هم از کابینت بالای یخچال آورد و داخل چای ریخت.و بعد یک نان سنگکی که صبح پدر خریده بود را برداشت و روی صندلی نشست.با چاقو پنیر را نصف کرد و روی نان گذاشت!همین طور که نظاره گر ماجرا بودم یاد عادت بد آزیتا افتادم که همیشه وقتی پنیر را لای نان می گذاشت با ناخن روی پنیر را می مالید و آن را صاف و صیقلی می کرد و بعد می خورد. خدا خدا می کردم که این کار را نکند.پنیر را که لای نان گذاشت قلبم داشت از داخل دهنم بیرون می زد چشم هایم را بستم و.....خوشبختانه این کار را نکرد و آن را صاف در دهانش گذاشت.به خودم تبریک گفتم و دیدم که لقمه ی دوم را براداشت و پنیر را لای آن مالید.دیگر یقین داشتم که این کار را نمی کندد ولی در کمال ناباوری این کار را کرد!از بخت بد من ،من و چرک و کثاف ها روی پنیر ریختیم و همین طور به دهان خواهرم نزدیک تر می شدیم!دهان خواهرم دیگر بوی متعفنی نمی داد ولی بوی متعفن با بوی پنیر قاطی شده بود و یک بوی بسیار گندی را ایجاد کرده بود.یک دفعه دیدم همه جا تاریک شد و من میان سی و دو دندان گیر افتادم.تکه های غذای قورمه سبزی دیشب هنوز لا به لای دندانش مانده بود.همین که داشتم مرگ را در مقابل چشم هایم میدیدم،مشاهده کردم که با یک آب چسبناک قاطی شدم و به درون گلو سقوط کردم و از دور،معده نمایان شد.







نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه هجدهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
همه مرا با این نام می خوانند:احمق
بله.از نظر آن ها شاید احمق باشم ولی خودم فکر می کنم که یکی از هیجان انگیز ترین انسان های روی زمینم که تا به حال زیسته است.اسم من آریان است.آریان دلشادی و خواهر لوسم آزیتا دلشادی.همیشه از خواهرم تنفر داشتم همان گونه که او همیشه از من تنفر دارد.من هم همیشه می خواهم حال این خواهر لوسم را بگیرم.ولی امروز اتفاق عجیبی رخ داد که باعث شد زندگی ام از این رو به آن رو بشود.طبق معمول صبح که  از خواب  بیدار شدم دیدم که آزیتا خواب است.برای همین فکر کردم که برای ترساندن و بیدار کردنش یک سورپرایز خوب دارم.معمولا در تابستان سوسک های خانه ی ما زیاد است و من خیلی آن ها را دوست دارم ولی خواهرم از سوسک ها ترس عجیبی دارد.طبق معمول برای بیرون راندن سوسک ها از چاه دستشویی یک خرده پنیر آغشته به سم سوسک نیاز داشتم.برای همین به آشپز خانه رفتم و مقداری پنیر برداشتم و از کابینت زیر ظرف شویی سم سوسک را روی آن مالیدم. از فکر خودم مسرور بودم.خنده ی موذیانه ای روی لب هایم نشت.دستم را روی دستگیره دستشویی گذاشتم و آن را فشار دادم.بوی گند به سمت دماغ من حمله ور شد.یادم آمد که پدرم به من گفته بود که بروم و بوگیر بخرم ولی من پاک فراموش کرده بودم.به هر حال من با بوی بد کنار آمدم و همین طور که می خواستم پنیر را روی زمین بگذارم پایم روی یک جسم گرد رفت و بلافاصله لیز خوردم و همانطور که دستم دراز بود تکه پنیر از دستم لیز خورد و صاف در دهانم رفت.بعد از بلند شدن با درد فهمیدم صابون از قالب صابونی به زمین افتاده بود .همان طور که مدام به خاطر خوردن سم سوسک تف می کردم متوجه طعم تلخ آن شدم.به زور خودم را تا طبقه ی  با لا که اتاق من و آزیتا است رساندم و در میانه ی راه متوجه شدم که سرم دارد گیج می رود دو دستم را به سرم قلاب کردم و روی زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم تا وقتی که صدایی مهیب مرا یک جورهایی بیدار کرد.تا چشم هایم را باز کردم دیدم یک چیز سخت مثل تیر آهن و یک عالمه چرک و کثافت زیرش که به رنگ سیاه بودند رو به رو ی چشمم است.بعد از این دیدم که شروع به حرکت کرد و با لا رفت و برای من شبیه یک سقف شد با یک عالمه چین و چروک ریز و دیدم که مستقیم دارد روی بدن من پایین می آید.سریع به کناری غلتیدم تا دیدم دوباره روبه رویم یک تیر آهن دیگر شبیه همان اسن این بار خوب به اطرافش نگاه کردم و دیدم که در کنارش چهار تیر آهن دیگر وجود دارد که همه به تر تیب کوچکتر و کوچکتر از اولی می شوند.این یکی نیز مثل قبلی با بالا رفت ولی من تا دوباره پایین بیاید کنار کشیدم .هر بار که این شی عجیب با لا و پایین می رفت زمین به شدت می لرزید.انگار که زلزله آمده است.و چند بار این کار هم تکرار شد تا این که دیدم یک پارچه ی بلند صورتی نمایان شد و همین طور که بالاتر رفت چند چیز مانند چوب شور دراز و باریک نمایان شدند که در دو طرف پارچه حضور داشتند و بعد یک جنگل!
این موجود عجیب و غریب همین طور که دور تر می شد بیشتر نمایانتر می شد تا این که فهمیدم خواهرم است.بله آزیتا!ولی چرا آنقدر غول پیکر شده بود؟




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه هجدهم اسفندماه سال 1390 :: نویسنده : محمد مهدوی
موسسه ی انتشاراتی شیرین تقدیم میکند:


ماجرا های در  بدن

با خواندن این داستان بدن شما از ترس مور مور می شود ..............

نویسنده:محمد مهدوی




نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو