داستان های بسیار زیبا
همراه لحظات رویایی شما
                                                        
درباره وبلاگ

این وبلاگ وبلاگ بسیار زیبایی بوده و فکر کنم خوشتان بیاید.اوقات فراغت خود را با ما پرکنید.لذت ببرید.....
مدیر وبلاگ : محمد مهدوی
نویسندگان
نظرسنجی
فصل اول داستان:(کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه هفدهم دیماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی
نه این که فکر کنید کرم داشتم ها نه.فقط به خاطر کمی تفریح و بعد یک همچین عاقبتی به سرم آمد.وقتی سیم ترمز پراید بابام را کندم.اصلا فکر نمی کردم که این طور بشود.آخر چرا؟از سر بی عقلی.بگذارید ماجرا را از اول تعریف کنم.دیروز صبح با حالت بسیار وحشتناکی از خواب بلند شم.حوصله ی هیچ چیز را نداشتم.سریع و بدون این که آبی به دست و صورت خود بزنم،رفتم و ,نشستم پای کامپیوتر.انواع و اقسام بازی ها روی کامپیوتر من نصب است.اساسینز کیرید،مافیا،جی تی ای و خیلی بازی های دیگر.اما نمی دانم آن بازی کوفتی چه طور از کامپیوتر من و از درایو e  سر در آورد.حتی نمی دانم اسم بازی چیست.همین طور که داشتم بازی می کردم ،یک مرحله ای را رفتم که باید شخصیت اول بازی که خودمان هستیم فردی را بکشد و برای این کار هم فقط یک راه دارد آن هم کندن سیم ترمز ماشین!لا مصب با آن گرافیک بالایش چنان سیم ترمز ماشین را کند که من فکر کردم آن صحنه واقعا دارد اتفاق می افتد.وقتی یارو سیم ترمز را کند.کمی حالم جا آمد.فکرهای شیطانی یکی پس از دیگری به سرم می آمد:ماشین داداشم،مادرم و ..... اوه پدرم.هنوز عقده ی امتحان حسابانم فرو کش نکرده بود.بله.این طور بود که تصمیم قطعی خود را گرفتم واز اتاق خوابم بیرون آمدم.همه خواب بودند.آخر روز جمعه در خانواده ی ما هیچ کس ساعت هفت صبح بیدار نمی شود.خیلی آرام و اهسته انبر دست را برداشتم و رفتم به سمت ماشین بابام.کارسختی نبود.وقتی سیم را کندم،قطره قطره روغن بود که می چکید.سریع و برای این که هیچ کس شک نکند به خانه برگشتم.متوجه انبر دستی که در دستم بود نبودم.ولی مانند انسان هایی که انگار از جنگ سختی پیروز برگشته اند و توبره ی شان پر از غنیمت جنگی است خوشحال بودم.روی مبل نشستم و کمی موذیانه و آرام -طوری که کسی متوجه نشود-خندیدم.یک دفعه یک درد بسیار شدیدی در پشت سرم احساس کردم.وقتی برگشتم در کمال تعجب پدرم را دیدم که یک گرمکن پوشیده است و انگار ورزش صبح گاهی کرده بود.چه پس گردینی ای به من زد. منتظر بودم تا او چیزی بگوید و من سریع از دستش فرار کنم.انتظار هر نوع جمله ای را از پدرم داشتم غیر از این جمله:((حالا کارت به جایی رسیده که سیم ترمز مرا می بری؟))





نوع مطلب : ماجرا های در بدن، 
برچسب ها : داستان، داستان های خواندنی، در بدن، داستان هایی از بدن انسان، ماجرا های در بدن، داستان های بسیار زیبا،
لینک های مرتبط :




دوشنبه سی ام مردادماه سال 1391 :: نویسنده : محمد مهدوی

ان الحسین مصباح هدی و سفینه النجاه


وبلاگ طرفداران کارگاه اسدی

نظر سنجی فصلی:

فصل اول داستان: (کارآگاه اسدی چه زشت چه زیبا)را چه گونه ارزیابی می نمایید؟

1- عالی

2- خوب

3 - متوسط

برای شرکت کردن،هم می توانید در همین نظر کامنت بگذارید(نتیجه نشان داده خواهد شد)هم می توانید در نظر سنجی شرکت کنید(نتیجه نشان داده نخواهد شد)


داستان های بسیار زیبا همراه لحظات رویایی شما

برای تبادل لینک با ما ..........


در ارسال پیوند روزانه لینک خود را وارد کنید.


 وحتما لینک ما در سایت شما وجود داشته باشد و اگرجز این باشد یقین داشته باشید که شما لینک نخواهید شد.

آدرس جدید وبلاگ:

www.theverybeautifulstories.tk


برای وارد شدن با این آدرس به وبلاگ اینجا را کلیک کنید


به این وبلاگ حتما سر بزنید حتما.

www.farest.blogsky.com


کپی فقط با ذکر منبع بلامانع است

 

کارآگاه اسدی .........
 

             چه زشت چه زیبا

 

 

 

 







نوع مطلب :
برچسب ها : داستان های بسیار زیبا، دانلود کتاب، دانلود رمان، دانلود داستان، ماجرا های در بدن،
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic